نورهای خاکستری

0 20

هلو دیگر برایش طعمی نداشت. کمی ماست می خورد تا خوابش ببرد. مثل نوزاد می خوابید. ساعت ها می خوابید. در روز یکی دو ساعت بیدار بود. آن هم از تخت بیرون نمی آمد. شب ها چشم هایش را به سختی باز می کرد و به دست هایش خیره می شد. دست هایش تازگی ها در تاریکی می درخشیدند. علاقه ای نداشت بداند چه بر سرش آمده، فقط انگار منتظر پایان بود؛ مرگ.

سه سال پیش تازه به این شهر آمده بود؛ دنبال خانه می گشت. همراه چند نفر دلال به چند تا خانه سر زد، آخر سر آپارتمانی را انتخاب کرد در طبقه ی چهارم ساختمانی قدیمی که نصف از روز هم آب نداشت. صاحبخانه می گفت به خاطر این است که فشار آب کم می شود، اگر پمپ بگذارد آن نصف دیگر روز هم که آب خواهد داشت. فرقی برایش نداشت. می توانست برنامه ریزی کند. وسایلش را خودش از پله ها بالا برد. آسانسورها را دوست نداشت. قبل از اینکه به این شهر بیاید نشده بود فوبیای مکان های بسته و تنگ در خودش احساس کند، یا ترس از افتادن، اما اولین باری که سوار آسانسورهای اینجا شد تازه فهمید ترس یعنی چه. رنگش مثل گچ شد، با دو دست محکم به نرده ی پایین آینه ی آسانسور چسبیده بود، و زانوهایش شل بود؛ نشست کف زمین. زن چاق سبیلویی همراهش سوار آسانسور بود، گفت «نترس، اگر کل ساختمان های شهر هم فرو بریزد این آسانسورها هنوز بالا و پایین می روند.»

بیماری اش با حالت تهوع شروع شد. سعی کرد غذای گرم و سبکی بخورد، اما چیزی از گلویش پایین نمی رفت. درون تخت خزید. هوا هنوز گرم بود، اما می لرزید. زیر پتو زانوهایش را بغل گرفته بود. دلش می خواست می توانست بلند شود، یک پتوی دیگر روی خودش بیاندازد. دلش می خواست کسی کنارش بود تا با هم حرف بزنند. کسی نبود. تا شب در تخت ماند، حالا دیگر عضلات و مفاصلش هم درد می کرد، رختخواب بوی تب و لرز گرفته بود. از ناتوانی حتی نتوانست ملحفه و روبالشی تمیز بیاورد. سه روز همین طور خوابید. روز سوم متوجه ریزش موهایش شد. فکر می کرد آنفولانزا گرفته، اما ریزش مو برای چه بود؟ حالت تهوع و تب و لرز ادامه داشت. ضعیف شده بود؛ می دانست زیر چشم هایش گود افتاده است، می توانست حس کند، و حس می کرد چیزی زیرپوستش می خزد. رگ هایش کش می آمد.

یک هفته طول کشید تا همه ی خیابان های شهر را گشت و همه جا را یاد گرفت. کاری در نیروگاه اتمی پیدا کرده بود که نیم ساعت با خود شهر فاصله داشت. سرویس کارکنان سه خیابان پایین تر از خانه اش می ایستاد. به نظر می رسید همه چیز سر جای خودش است. داشت برای آینده ی خودش رویا می بافت. شنبه شب ها تا دیروقت در بار و کاباره می ماند، بعد هم با هر کسی که عشقش می کشید می رفت تا صبح. عصر یکشنبه دوباره خودش را به خانه می رساند و برای یک هفته ی دیگر آماده می شد. فکر می کرد تا دو سه سال دیگر همین طوری به زندگی ادامه می دهد، بعد بالاخره یکی را مناسب خودش پیدا می کند که با هم زندگی کنند، بچه دار شوند. برخلاف دوستانش که همگی دنبال رویاهای بلندپروازانه بودند، او می خواست زندگی اش ساده و آسوده و روی یک خط راست و بدون پیچ و خم باشد. آخر هم می خواست بازنشسته شود. شاید بعدش می رفت چند تا کشور خارجی را هم می دید. شاید هم نمی رفت. فرقی نداشت.

نیروگاه برای کارمندهای جدید کلاس ایمنی گذاشته بود. علائم و درجات مسمومیت اتمی را درس می دادند. سر کلاس کسل می شد. فکر می کرد اگر قرار باشد این همه درد بکشد و آخر هم بمیرد، بیشتر دوست دارد در لحظه ی انفجار نابود شود. دوست نداشت زجر بکشد. «همیشه راه ساده تری هست». خوشحال بود.

سرفه های خشک و خونی تازه شروع شده بود. احساس می کرد بدنش از داخل در حال فروپاشیدن است. حالا هر چیزی که در کلاس های ایمنی نیروگاه یاد گرفته بود به خاطر می آورد. از اینکه دقیق و درست می دانست مرحله ی بعدی چیست و قرار است چه بلایی سرش بیاید عذاب می کشید. اما هر چه فکر می کرد یادش نمی آمد چه وقت این اتفاق افتاده؛ همیشه برچسب اخطار تشعش را دقیق و درست به لباس کارش می زد، و روزی چند بار همه چیز را با دقت بررسی می کرد. در نیروگاه لطیفه ی سرد و بی مزه ای بین کارمندها دهن به دهن می شد؛ برای ترساندن تازه وارد ها. می گفتند یک بار تیم ایمنی نیروگاه های اتمی از ژاپن برای بررسی سطح ایمنی نیروگاه به شهر آمده، در فرودگاه دستگاه هایشان را روشن می کنند، و بعد سریع از فرودگاه خارج نشده شهر را ترک می کنند. گویا میزان تشعش در خود فرودگاه چند درجه ای بالاتر از حد احتیاط بوده، دیگر چه برسد به نیروگاه. روی این حساب … هر کسی که در نیروگاه کار می کرد دیر یا زود مسموم می شد. پس چرا کسی چیزی نگفته بود؟ گیج بود. همزمان با خونریزی داخلی از هم پاشیدن پوست هم باید شروع می شد؛ روی بدنش باید زخم های بزرگ و چرکین می زد. اما چیزی که گیجش کرده بود نور خاکستری رنگی بود که از زیر زخم ها به بیرون می تابید.

«تمام است، تمام است.» دو روز بود مدام همین را به خودش می گفت، اما انگار بیشتر از چیزی که در کلاس ها یادگرفته بود طول می کشید. هر چند، فرق روز و شب را تشخیص نمی داد. «یعنی دنیا تیره شده یا من جایی را نمی بینم؟» خورشید که تاریک نمی شد، می شد؟ فکر کرد ساعت هایی که هوا گرمتر است حتما روز است و با آمدن سرما شب از راه رسیده. تقریبی روزها را می شمرد. باز دوباره به فکر غذا خوردن افتاده بود. به سختی خودش را تا آشپزخانه می کشید، و هر چه دستش می آمد می خورد. گاهی حتی به تخت نرسیده هر چه خورده بود بالا می آورد. حس می کرد در خون و پوست خشک و استفراغ و مو غلت می زند. «حالا تمام می شود، حالا تمام می شود.»

«چه چیزی تمام می شود؟»

اولین بار بود که صدای کسی را می شنید. نیم خیز شد و با دست هایش اطراف را گشت. «که بود؟ که بود؟»

«منم، ایگور. تب داری.»

«دارم می میرم …»

«نع! آن هایی که مردنی بودند تا الان مرده اند. تو هیچی یادت نمی آید؟ انفجار؟ فقط خانه های بالای تپه سالم ماند، بقیه ریخت پایین. همه در جا جزغاله شدند. بقیه هم از تشعشع مردند. سه هفته است مرگ همه جا را گرفته. تو هم خوب می شوی.»


سال های سال است کسی به این منطقه نمی آید. ده دوازده نفر مثل خود من از حادثه جان به در بردند. یکی همین ایگور. هیچ کس نمی داند چطور شد که ما زنده ماندیم. راستش، بعد از حادثه کسی جرات دیدن دیگری را ندارد. فقط می دانیم که هستند. هر روز غروب همین جا بالای تپه می ایستم؛ آسانسورها هنوز بالا و پایین می روند، و در تاریکی نورهای خاکستری رنگی در خیابان های شهر پرسه می زنند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.