نورین زندگی بود

0 11

نورین زندگی بود

سیاهپوش

******************

هجوم باد داغ و وحشی درختها را از ریشه میکند ، میسوزاند و خاکسترشان را به اطراف میپراکند ، نور کور کننده شیطانی تمام کوهستانی را که زمانی به آن بهشت زمین میگفتند به جهنمی سوزان مبدل کرده بود و قدرت انفجار نیمی از این سرزمین را که زمانی منطقه ای ویلایی و زیبا بود به جهنمی برهوت ، داغ و بشدت آلوده مبدل کرده بود … طوفان سهمگین مولکولی تمام زمین را شخم زد و تا چندین متر زیر خاک نیز فرو رفت و باقیمانده دانه ها و ریشه های گیاهان را سوزاند و از میان برد … خانه های بتنی مقاوم سازی شده در برابر زلزله های بالای ۱۰ریشتر که در این منطقه بسیار عادی بود مانند برگهای پائیزی که با باد پراکنده میشدند از هم فروپاشیدند و به اطراف پراکنده شدند … شاید اگر حیاتی در این منطقه بود با دیدن چنین فاجعه ای وحشتزده فرار میکرد تا زمانی که هرم گرما و طوفان مولکولی به او میرسید و اتمهای بدنش را از هم جدا میکرد و مانند باقیمانده حیوانات بیچاره ای که در ابتدای انفجار گرفتار شده بودند به توده ای از پودر خاکستری مرگبار مبدل میکرد ولی مردم این سرزمین روزها بود که این شهر ، این سرزمین را ترک کرده بودند ، یعنی دقیقا از زمانی که امپراطوری در رسانه های بدوی خبر از سرکوب شورش آزادیخواهان داد و وعده داد بزودی گناهکاران و یاغیان را مجازات خواهد کرد و آنها بعنوان یکی از سرزمینهای آزادیخواه همان شب خانه های خود را تخلیه کرده بودند و به نقاط مختلف فرار کرده بودند … با طلوع خورشید ، دقیقا وقتی شراره های باشکوهش از میان باغهای لیمو و پرتقال به زمین سرد و نیمه یخزده تابید و ماشینهای گلخانه ای شروع به فعالیت کردند ، چیزی مانند شهاب از سوی برادر مقدس به سمت این سرزمین حرکت کرد ، مسافت ۱۰۰پالسی بین سیاره ای را در عرض ۵پالس زمینی طی کرد و با قدرتی معادل برخورد هفتصد تانک فضایی ۱۰۰تنی به زمین برخورد کرد و شد آنچه نباید میشد ، البته امپراطور قطعا ناامید میشد وقتی در رسانه های آزادیخواه زبان درازی مردم این سرزمین را میدید ولی در عین سوزش اقلا میتوانست از دیدن شراره های آتش میکروبی و بلایی که بر سر این سرزمین بدبخت آورده بود لذت ببرد !

البته امپراطور چندان هم لذت نمیبرد ، یکی به این دلیل که مقامی روحانی و مقدس بود و اگر یکی از میلیاردها بنده مطیعش یا یکی از آن کاهنهای ابله معابد میفهمید بمباران مولکولی کار اوست مسلما تخت و تاجش که هیچ ، جان و روحش هم به خطر می افتاد برای همین خیلی موجه و غمگین جلوی دوربین رفت ، برای درگذشتان آرزوی آرامش کرد و بازماندگان اطمینان داد جهت آرامش روح درگذشتگان نهایت همکاری را با خدایان ارجح مبذول خواهد داشت ، بعدهم بجز روباتهای مشاورش شخص دیگری در جریان این قضیه نبود برای همین لم دادن روی تخت مورد علاقه اش و تماشای بمباران – یا خوردن چیزی در این بین نیز – از دستور کار خارج شد و نهایت کاری که او کرد پوشیدن لباس طلایی امپراطوری و بستن یک بازوبند سیاه به نشانه عزاداری و در نهایت ارسال پاک کننده های میکروبی برای پاکسازی سطح آن سرزمین بدبخت بود !

ویرانی فاجعه بار بود … تا چندصد متری زمین آلوده شده بود ، خاکهای آلوده و مرگبار باید توسط سفینه های باری مستعمل و از دور خارج به فضا برده میشد و با خود همان سفینه بداخل یک سیاهچال انداخته میشد ، باقیمانده ساختمانها و سازه ها و بخصوص گیاهانی که از شکل عادی خارج شده و به رشدشان ادامه میدادند باید برای همیشه قلع و قمع میشدند ، برخی حیوانات بدلیل جهش به هیولا مبدل شده بودند – یک سنجاب که بزرگتر از حالت عادی بود سه نفر را کشت و تنها با آتش گرفتن آرام گرفت ، البته تا لحظه تبدیل شدن به خاکستر حتی استخوانهایش هم مبارزه میکرد – و باید به دانشگاه ارسال میشدند تا دانشمندان فیزیک جهش یافته ها در خصوص آنها مطالعه کنند و امپراطور باید معبدی دیگر در همین سیاره بنا میکرد ، بر اساس قوانین کهن و مقدس یک امپراطور که نماینده خدایان ارجح در زمین و میان فانیان بود ، باید با دستهایش خودش معبدی برای خدایان میساخت ، برای آنها قربانی و هدایا فراهم میکرد و بعد مردم را به عبادت دعوت میکرد ، یک امپراطور حق نداشت از زیردستان و ناپاکانی که خون اصیل نداشتند برای اینکار دعوت به همکاری کند یا اینکه مسئولیت اینکار را برعهده شخص دیگری بگذارد برای همین امپراطور چه میخواست چه نمیخواست باید لباس فاخرش را کنار میگذاشت ، لباس ضد میکروبی مجهزش را بتن میکرد و برای ساختن یک معبد جدید به سوریا عازم میشد .

البته بتن کردن لباس ضدمیکروبی هم مراسم و تشریفات خاصی داشت … روز اعزام ابتدا لباس توسط کاهنین معبد دربار تقدیس میشد ، روغن مقدس به تمام بدنه بیرون مالیده میشد و عود مقدس درونش روشن میشد تا بوی روغن و فلز از بین برود ، بعد امپراطور به حمام عرفانی میرفت اینطور که داخل حوضچه آب سرد میشد و خودش را با مایع های خاصی که کاهنان آماده کرده بودند بدقت میشست تا هرنوع کثیفی از او دور شود – البته امپراطوری که روزی ۵دفعه حمام سنتی میکرد و دستگاه شستشوی خودکار داخل بدنش نصب شده بود اصولا نباید کثیفی داشته باشد ولی بهرحال مراسم باید کامل اجرا میشد – بعد برای صرف وعده غذایی مقدس که باید از گوشت و سبزیجات دست ساز آماده میشد شرکت میکرد ، بعد طی مراسمی بصورت برهنه به معبد میرفت تا کاهنان لباس را تن او کنند و در نهایت سوار سفینه شخصی باشکوهش میشد و به سوی محلی که قرار بود معبد احداث شود حرکت میکرد … بدعتی که در این میان بوجود آمده بود و کاهنان مشکلی در آن نمیدیدند از قبل آماده شدن مصالح بود ، از روزهای قبل روباتها برای آماده کردن مصالح به آن سرزمین میرفتند و همه چیز را آماده میکردند ، امپراطور در نهایت باید پشت دستگاه مینشست و مصالح را روی هم میچید و در نهایت معبد را تقدیس میکرد و بدست طراحان میداد – کلا پروسه بیخودی بود ولی دین اجازه کنسل شدنش را نمیداد !

– سرورم ، ای خداوندگار … برای اعزام آماده اید ؟

سرورش خداوندگار آهی کشید و از روی نیمکت سنگی بلند شد ، لباس ضدمیکروبی بی مانندی که فلزی به نازکی تارمو و به مقاومت سپرهای ضد سیارکی داشت در نور بخصوص تالار اصلی کاخ به زیبایی برق میزد ، بعد از مراسم باید این سازه باشکوه را برای بازیافت تقدیم معبد میکرد

– آماده ام …

کاهن تعظیم کرد و کنار رفت تا امپراطور به سمت تالار اصلی براه بیفتد ، هزاران هزار نفر از درباریان و اعضای خانواده اش منتظر حضور او بودند تا با ایشان غذا صرف کند … بوی غذاهای دست ساز بسیار تجملی در کاخ پیچیده بود و خدمتکاران زیردست در آرزوی دریافت حتی یک قطعه سیب یا قطعه ای گوشت از الان دلشان را صابون زده بودند که بعد از رفتن امپراطور و تمام شدن جشن میتوانند در آشپزخانه سلطنتی دلی از عزا دربیاورند و انتقام مخمرهای بی مزه و مسخره ای که برای سطح اجتماعی آنها فراهم میشود را بگیرند ، مگر چقدر در زندگی یک خدمتکار بدبخت از طبقه همکف پیش میامد که سرزمینی دچار حادثه شود و امپراطورش برای بازسازی معبد اعزام شود ؟!

امپراطور با دستهای خودش درب سنگین طلایی را باز کرد و داخل شد ، تالار بزرگ که برای این روز باشکوه بخصوص آماده شده بود با هزاران درباری که لباسهای فاخر خود را برتن کرده بودند به زمینی میمانست که از جواهرات و شیشه های رنگارنگ پوشیده شده باشد ، درباریان از تمام نقاط امپراطوری برای بزرگداشت این روز مقدس آمده بودند و به رسم احترام لباسهای سنتی مناطق خود را برتن کرده بودند

– درود خدایان ارجح بر شما پیروان راستینش !

کاهن کنار دستش نعره کشید و بعد حاضرین به نشانه احترام از جای برخواستند و به امپراطور تعظیم کردند ، امپراطور سری تکان داد و پشت میزی که برای او فراهم کرده بودند نشست ، محل جلوس خانواده سلطنتی بصورت هرم بنا شده بود ، امپراطور در راس جلوس میکرد و بعد سه ملکه او در زیر ، فرزندان ارجح پس از ملکه ها و در نهایت هرم به باقی خاندان سلطنتی میرسید که به ترتیب مقام جلوس میکردند ، وزرا و مشاوران در انتهای تالار و در زمینی شناور جای داشتند که در صورت نیاز سریعا به امپراطور نزدیک شوند ، تخت امپراطور برای صرف غذا باشکوه ترین صندلی کریپتونی بود که از اورسیم فرستاده بودند ، تمام این صندلی با نمادهای مقدس و هیکلهای خدایان و فرشتگان و قدیسین پوشیده بود و ۲بال باشکوه که در میان پرهای فلزی آن نشانهای مقدس و محافظت کننده پنهان شده بود امپراطور را به یک قدیس بالدار در حین غذا خوردن تبدیل میکرد ، کلیه لباسهای او حتی لباسهای مهمانی نیز چنین بالی داشتند – البته نه به آن بزرگی – چون باور دینی آنها میگفت امپراطور دارای بالهایی است که به چشم کافران نخواهد آمد و هرکس سعی داشت با فوکوس کردن روی بالها از میزان کفر خود کم و به میزان ایمانش اضافه کند .

درباریان نشستند و خدمتکاران ظرفی که حاوی مایعی بسیار عطرآگین بود برای او آوردند :

– سوپ سبزیجات سرورم ، از بهترین سبزیجات قصر با ادویه های شرقی مرغوب … برای نوشیدنی ، باران را توصیه میکنم …

کنار ظرف سوپ یک لیوان حاوی مایعی بی رنگ گذاشتند ، امپراطور با خوردن اولین قاشق به این نتیجه رسید که چندان هم با بمباران آن سرزمین کار بدی انجام نداده ، شاید از شر آزادیخواهان خلاص نشده بود و این همه هم کار سرش ریخته بود ولی اقلا میتوانست غذاهای دست سازی بخورد که حتی پدرش هم نخورده بود !

بعد از مراسم صرف غذا او را به سمت سفینه اش هدایت کردند ، در میان اشک و ناله درباریان با او خداحافظی کردند و او به سمت سوریا حرکت کرد ، سفینه فوق هوشمند او میتوانست ۱۰پالس در زمان سفر کند برای همین مسافت طولانی سوریا برای او هیچ بود ، وقتی از جو سیاره عبور کرد تازه متوجه کاری که کرده بود شد و همزمان حس پیروزی و گناه کرد … زمین این سرزمین که زمانی سبز و حاصلخیز و زیبا بود همانند بیابانهای هانا خشک و لم یزرع شده بود ، تپه ها و کوه های سرسبز به توده سنگهای سوخته و سیاه مبدل شده بودند و شهرهای باشکوه که درخشش نمای کریستالی و مرمری آنها از جو مشخص بود دیگر وجود نداشتند ، هنوز از برخی نقاط دود بلند میشد و افق به رنگ سبز مشکوکی درآمده بود … محوطه ای که برای او پاکسازی شده بود کاملا پاکیزه بود ، روباتها خاک این منطقه را تا عمق ۱کیلومتری برداشته بودند و از خاک پایتخت برای پرکردن این فضا استفاده کرده بودند ، لایه ای محافظ از انرژی و دیگر موارد آسیب زننده بدور این منطقه کشیده شده بود و بطور کلی هیچ عاملی نمیتوانست باعث تکدر خاطر امپراطور شود .

سفینه به آرامی روی منطقه از قبل مشخص شده فرود آمد ، امپراطور برای آخرین بار تک تک منافذ ، ورودی ها و خروجی های لباسش را چک کرد و با اکراه قدم بر خاک تازه تعویض شده این منطقه گذاشت … هرم گرمای سوزاننده خاک آلوده حتی از ورای لایه محفظ و لباس و تمام اقدامات امنیتی دیگر حس میشد ، نوعی حس سوزاننده که تا مغز استخوان پیش میرفت و اگر بدون محافظ به شخصی میخورد او را به مرگی دردناک دچار میکرد … امپراطور پشت دستگاه نشست و آنرا فعال کرد ، معبد تا چند پالس دیگر آماده بود .

– مامان ؟!

امپراطور با تعجب به اطرافش نگاه کرد ، همین الان یک صدای کودکانه ای او را صدا کرده بود … بجز صدای ویزویز دستگاه هیچ صدای دیگری بگوش نمیرسید ، امپراطور سیستم شنوایی لباسش را چک کرد ولی هیچ صدایی ضبط نشده بود … به محض اینکه به دربار برمیگشت حتما با پزشک صحبت میکرد ، دستگاه را دوباره تنظیم کرد و با احتیاط یک بلوک عظیم مرمری را روی دیگری گذاشت و با لیزر مشغول جوش دادن سنگها به یکدیگر شد

– مامان ؟ اون نور عجیب غریب چیه ؟

– نگران نباش عزیزم … اون چیز خاصی نیست … چرا نمیخوابی ؟

– من میترسم مامان … این نور ترسناکه !

– نگران نباش عزیزم … کهکشان مراقب ماست …

امپراطور از روی دستگاه پائین پرید و اسلحه کمری اش را بیرون کشید :

– کی اینجاست ؟ بنام خدایان دستور میدهم خودت را نشان بدهی !

مطلقا هیچی … قلبش تندتر از همیشه در سینه میکوبید و اعصاب بشدت متشنج بود ، چیزی اینجا درست نبود ، او خیالاتی نشده بود چون تمام سیستمهای عصبی اش قبل از مراجعه به این سرزمین لعنتی معاینه شده بودند و هیچ ایرادی وجود نداشت ، توهم فضایی هم نگرفته بود چون هنوز میتوانست آسمان را همانطور که هست ببیند ولی این صداها …

– مامان اون چیه ؟

– یه سفینه امپراطوری عزیزم … تازه وارد جو شده …

– اون اومده ما رو بکشه ؟!

– نه عزیزم چرا امپراطور باید اینکارو بکنه ؟

– چون بابا بر علیه اون داره کار میکنه ، خودم شنیدم … عموها اومده بودن راجع به امپراطور و آزادی حرف میزدن !

– نه نه ، تو این حرفهای وحشتناک رو نباید جایی بزنی ، امپراطور شاید فکر کنه داری راست میگی …

– اما مامان !

– بخواب نورین ، فردا باید برای سفر آماده بشیم …

سلاحش را به اطراف گرفت و شلیک کرد ، چهار جهت اصلی را هدف قرار داد

– اون سفینه تو بود …

برگشت ، پشت سرش دختربچه ۵-۶ساله ای ایستاده بود ، لباس محلی بتن داشت و یک روبات کوچولوی ابتدایی هم کنار دستش ایستاده بود که تقریبا همقد خودش میشد ، دختربچه موهای کوتاه سبز تیره داشت و با چشمان درشت عسلی به او خیره شده بود ، پوست صورتی اش اندکی بیش از اندازه سرخ بود … گویی خون در رگهایش جریان نداشت و مرده بود

– ما اینجا زندگی میکردیم ، اینجا سرزمین زیبایی بود … تو باعث مرگ ما شدی !

– تو نباید اینجا باشی … این درست نیست اینجا محافظت شده است … تو کی هستی ؟!

– نورین ، ما اینجا زندگی میکردیم ، اینجا اتاق من بود … تو مرا کشتی !

– مزخرف نگو حشره ، هیچکس در این سرزمین نفرین شده کشته نشد …

– من پنهان شده بودم … وقتی همه رفتند من نور را دیدم ، من سوختم … تو مرا کشتی !

امپراطور با وحشت به کودکی نگاه میکرد که به او خیره شده بود

– تو … تو یک روحی …

– من یک خاطره ام … تو باید سزای گناهی که کردی را بدهی ، تو باعث مرگ من شدی !

– هیچکس اینجا کشته نشد !

– نورین هیچکس نبود ، نورین زندگی من بود …

دردی وحشتناک در تمام وجودش پنجه افکند ، حس دردی باور نکردنی که تک تک اجزای بدنش را از هم جدا میکرد

– مسمومیت مولکولی اما چطور ؟!

این آخرین فکری بود که از ذهنش گذشت ، قبل از اینکه بدن پوشیده از تاولش روی زمین بیفتد و به محض برخورد به زمین به قطعات بسیار ریز تقسیم شود … امپراطور اوسیلیوس پانزدهم بر اثر مسمومیت مولکولی از میان رفت .

– نورین در آرامش باشد …

روبات ابتدایی انتقال تصاویر هولوگرام را متوقف کرد و روی قطعه سنگی که روی زمین قرار داشت نشست و به سبک خودش به ناله و زاری پرداخت ، روی سنگ با جسمی نوک تیز چیزی نوشته شده بود ؛

نورین الینا نوریس

۱۹۲۵۶ به سن ۶

او اینجا خوابیده

نورین زندگی من بود

 

 

           

پایان

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.