نگاهی به فیلم بازگشته از گور

2 24

«بازگشته از گور» به کارگردانی الخاندرو گونسالس اینیاریتو،  محصول سال ۲۰۱۵ است. این فیلم در اسکار امسال بیشترین جایزه را برنده شد و لئونارد دیکاپریو بعد از مدت ها انتظار در این فیلم اسکار گرفت. این فیلم اقتباسی است از رمانی به نام «بازگشته» اثر «مایکل پانک».

داستان فیلم با فضای رازآلود ذهنی هیو گلاس (دیکاپریو) شروع می شود. هاوک (پسر دورگه ی هیو) و هیو در جستجوی شکار متوجه ی صدای هیاهو از دور دست می شوند و به سرعت خودشان را به محل صدا می رسانند. یک گروه شکارچی انگلیسی و تاجر پوست که هیو سرپرستی و راهنمایی شان را بر عهده دارد مورد تهاجم یکی از قبایل سرخپوست در منطقه قرار گرفته اند. تعداد زیادی کشته می شوند و تعدادی نیز خود را به قایق می رسانند و از دست سرخپوست ها فرار می کنند. ولی از آن جایی که آن رودخانه قلمرو قبیله ی سرخپوست مهاجم است به پیشنهاد هیو راه خشکی را در پیش می گیرند. افسر فرمانده ی گروه به هیو و راهنمایی هایش اعتماد کامل دارد. اما از همین جا مخالفت هایی با هیو شروع می شود.

قبیله ی سرخپوست مهاجم در پی یافتن دختر رئیس قبیله است که به دست سفید پوست ها دزدیده شده، و می خواهند از پوست های غنیمت گرفته شده برای تبادل سلاح و اسب استفاده کنند.

در فیلم فلاش بک هایی به گذشته هیو زده می شود. حضور زنی سرخپوست و رابطه عاشقانه ی هیو با زن و فرزندی که حاصل این رابطه است. هیو بارها در طی فیلم به پسر تاکید می کند که پسرش است و می خواهد مراقبش باشد و رابطه ی عاطفی عمیقی را بینشان نشان می دهد.

در راه بازگشت از خشکی خرسی گریزلی به هیو حمله می کند و در چند سکانس طولانی با نشان دادن جزئیاتی کامل هیو تا آستانه ی مرگ می رود، در نهایت خرس کشته می شود، اما هیو نیز شدیدا زخمی می شود.

فرمانده به دلیل اعتماد و احترامی که به هیو دارد تا جای ممکن او را در مسیرهای صعب العبور جنگل همراه خود می برد و تنها زمانی که مطمئن می شود دیگر نمی تواند او را همراه خودشان ببرد، تصمیم می گیرد زندگی هیو را پایان دهد. اما پشیمان می شود و با قول جایزه ای سه نفر از افراد باقی مانده را در جنگل و در کنار هیو و هاوک می گذراد، که تا زمان مرگ هیو بر بالینش باشند و بعد از آن محترمانه به خاک سپرده شود.

یکی از این افراد جان فیتز جرالد است که بارها با هیو و پسرش درگیر شده، زخمی عمیق بر سر دارد و به وسوسه و طمع پول تصمیم می گیرد بماند.

باز در چند فلاش بک تازه با گذشته ی هیو و مرگ همسر سرخپوستش بیشتر آشنا می شویم. حمله ی سربازهای سفید پوست مسبب مرگ همسر هیو و یادگار ماندن زخمی عمیق در یک طرف صورت هاوک است.

طمع پول سرانجام فیتزجرالد را وا می دارد که در صدد کشتن هیوی نیمه جان برآید. هاوک به کمک پدر می رود و با فیتز جرالد درگیر می شود. مرگ نتیجه ی این درگیری است. هیوی نیمه جان شاهد مرگ فرزندش است.

کشته شدن هاووک انگیزه ای به اندازه کافی به هیو می دهد که آرام آرام و زخمی و تنها از جایش بلند شود و درد و مرگ را پشت سر گذاشته برای گرفتن انتقام به دنبال فیتز جرالد برود.

در راه این انتقام، هیو دختر سرخپوست را که اسیر گروهی سفید پوست است نجات می دهد و به سرخپوستی دیگر می رسد که به او کمک می کند زخم های فاسد شده اش را درمان کند. سرخپوستی که خود خانواده اش را از دست داده است و برای انتقام راه سفر در پیش گرفته است ولی در نهایت اعتقاد دارد که انتقام در دستان خداست.

——-

جذابیت بازگشته از گور برای من فراتر از صرفا یک فیلم بود. راستش را بخواهید، هر چند این فیلم میخکوب کننده بود، ولی در فهرست فیلم های مورد علاقه ی من جای نمی گیرد. اما، پرداختن به ساز و کار تولید و بازتولید خشونت و چرخه ای که آدم ها را گرفتار خشونت می کند برایم جالب بود. خشونتی که در سکانس به سکانس فیلم نشان داده می شود و هر چه جلو تر می رویم دینامیک این چرخه ی خشونت را بیشتر و بهتر درک می کنیم و می توانیم همدلانه تر به این خشونت افسار گسیخته نگاه کنیم. خشونت قبیله ای مهاجم با رفتارهای بدوی که گشایش داستان فیلم می فهمیم به دلیل دزدیده شدن دختری و تعرض به بنیان های قبیله است. شاید حالا در دلمان حق را به آن ها بدهیم. حتی خشونت فیتز جرالد طماع در یکی از صحنه ها که بر بالین هیوی رو به مرگ سر درد دلش باز می شود، آن هم در تنها قسمتی که شاید بشود کنارش قرار گرفت و درکش کرد، باز زایی خشونتی است که خودش تجربه کرده. اسیر دست سرخپوست هایی شده که سعی کرده اند پوست کله اش را بکنند و بر بالای سرش به رقص و پایکوبی مشغول بوده اند.

از تمام خشونت ها و درنده خویی ها به صحنه خشونت و درگیری خرس گریزلی مادر و تلاش برای تهیه غذایی برای بچه هایش می رسیم. دوربین در فاصله ای نزدیک و زوایای مختلف دست و پنجه نرم کردن هیو را با خرس را نشانمان می دهد. تجربه ای از این دست را می توان با تمام وجود حس کرد، و شاید مدام زیر لب تکرار کنیم «سریع تر بکش. اه تمامش کن لعنتی.»

انتقام های کوچک و بزرگی که از دل این خشونت ها به دنیا می آید و دلیل تکرار و باز تکرار خشونت است، اما هر بار کینه توزانه تر و شدیدتر از قبل.

شاید تنها کسی که توان بیرون زدن از این چرخه را دارد هیو است. هر چند حس انتقام او را زنده می کند و زنده نگه می دارد. ولی منصف است. به هر دو گروه احساس تعلق می کند. به خاطر رنگ و نژاد نیست که به سرخپوست ها یا سفید پوست ها دلبسته است. با آدم ها ارتباط برقرار می کند و کاری به رنگ و نژادشان ندارد. عاشق زنی سرخپوست می شود و زیستی عاشقانه را در کنار او و قبیله اش تجربه می کند و وقتی زنش در جنگ بین سرخپوست ها و سفید پوست ها کشته می شود، تنها به خاطر نجات جان پسرش، سربازی را می کشد و نه چیزی بیشتر. علاقه ای به خونریزی ندارد، و وقتی مطمئن می شود انتقام، فرزندش را به او باز نمی گرداند، می گذرد. او در حرکت است و از انتقام هم رد می شود.

سرخپوست ها را همیشه دوست داشتم، شاید حتی خودم هم نمی دانم به چه دلیلی. در خاطره های مه گرفته کودکی سرخپوست هایی را در فیلم های وسترن به یاد دارم. وقتی چیزهایی در مورد شمنیسم خواندم متوجه ربطش به سرخپوست ها شدم. بعد تر ها هم فهمیدم که چه طور استثمار شدند و تمام هویتشان به گروگان گرفته شد. زمینشان و حیواناتشان و هر چیزی که مربوط به آن ها بود را ذره ذره نابود کردند و در نهایت به عنوان هویتی حاشه ای پذیرفته شدند.

در صحنه ی آزاد شدن پرنده از سینه ی زن سرخپوست هنگام مرگ، انگار که دنیا را، روایت فیلم را، از زاویه ی دید یک سرخپوست با فرهنگی که نزدیکی و ارتباط تنگانگی با خاک و زمین و آب و هوا و نور و خورشید دارد می بینیم. حتی صحنه های برزخ وار رویاهای هیو زمانی که بامرگ دست و پنجه نرم می کند و در دشتی پهناور به سمت کوهی از جمجمه های گاو میش ها حرکت می کند. جمجمه های روی هم که شبیه چادرهای سرخپوستی می شود.

این فیلم به زیبایی در صحنه هایی کوتاه، گیرا و تاثیر گذار روایت زندگی نزدیک به طبیعت سرخپوست ها را در لابه لای فیلم گنجانده است.

شک ندارم گذشت زمان و به تصویر کشیدن بخشی از تاریخ سرکوب می تواند وجدان هایی را بیدار یا معذب کند. هر چند سال ها به بدترین شکل ممکن تمام دارای اشان را گرفته اند و به جایش بنجل هایی از توهم آن ها را جایگزین کرده اند. اما داستان زندگی این مردم با تاریخ پیوند خورده است و من جمله هایی که در رویاهای هیو تکرار می شود را با خود تکرار می کنم.

زمانی  که به پسر کوچولوی آسیب دیده و داغ مادر دیده اش دلداری می دهد و در گوشش می گوید:

«تا زمانی که نفس می کشی مبارزه می کنی

نفس بکش، همچنان نفس بکش»

 

یا در خاطره ی آواز خواندن برای زن سرخپوستش هنگام مرگ:

«وقتی که طوفان می شود

و تو در مقابل یک درخت ایستادی

اگر به شاخه هایش نگاه کنی، قسم میخوری که درخت می افتد

اما اگر به تنه اش نگاه کنی، پایداری اش را می بینی»

Untitled-2

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

2 نظرات

  1. سمیه کرمی می گوید

    چیزی که برای من توی فیلم میخکوب کننده بود، منظره‌ها بود. منظره‌های سرد و یخی، بی‌رحم و در عین حال بی‌نهایت زیبا. یک جور تضاد عجیبی بین زیبایی منظره‌ها و تلخی خشونت بین آدم‌ها وجود داشت. فیلم محبوب من نمی‌شه، ولی نمی‌شه انکار کرد که اثر خیلی خوبی بود.

    1. فرشته اکرادی می گوید

      منظره ها برای من هم خیلی جالب و شگفت انگیز بود. کاملا موافقم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.