هزار و یک نغمه‌ی کوهستان

0 18

هیچ‌کس واقعا نمی‌داند چند سال گذشته، هزار سال است یا دویست سال یا ده هزار سال. هیچ‌کس هم دلش نمی‌خواهد بداند، مهم نیست. ما آواره‌‌ی کوهستانیم. سال‌های سال است که آواره‌ی برف و یخ و طوفان و خورشید کورکننده هستیم.  از ارتفاعی پایین‌تر نمی‌توانیم برویم، هوای پایین مسموم است.

هیچ‌کس یادش نیست چطور مسموم شده. هیچ چیز از شهرهای پایین معلوم نیست. غباری سیاه و ابدی آن‌ها را از نظر پنهان کرده. قصه‌های ترسناکی داریم از هیولاهایی که توی غبار زندگی می‌کنند، ولی هیچ‌کدامشان را ندیده‌ایم.

یک افسانه داریم و هزار و یک نغمه. افسانه‌ی رشته‌کوه بی‌انتها، تنها اُمید ماست. می‌گویند همه‌ی کوه‌های جهان به هم پیوسته هستند و می‌رسند به آن‌جا که نیمی از سال تاریک و نیمِ دیگر روشن است و پرنده‌هایی آن‌جا زندگی می‌کنند که توی برف و یخ گرد هم می‌چرخند و آواز می‌خوانند. پرنده‌هایی که پر پرواز ندارند و آن‌جا را ترک نمی‌کنند. می‌گویند آن‌جا مسموم نیست و می‌توانیم دوباره شهر بسازیم و هزار و یک نغمه‌ی کوهستان را زیر سقف خانه‌هایمان بخوانیم.

این طوری است که آواره‌ی کوهستانیم. همین‌طور راه می‌رویم به اُمیدِ این که شانسی، روی مسیر رشته‌کوه بی‌انتها بیافتیم و به آخر جهان برسیم. ولی تا به حال که پیدایش نکردیم. معلوم نیست چند بار از یک راه گذشته‌ایم و می‌گذریم. باید یک بار توی طوفانِ کوهستان گُم شده باشید که بدانید، چطوری است. آدم هیچ‌وقت پیدا نمی‌شود.

پیرمرد کوری همراهمان است که همیشه رو به غروبی که نمی‌بیند می‌نشیند و می‌گوید منتظر برگشتن پرنده‌ها است…اما ما هیچ‌کدام هرگز پرنده‌ای به چشم ندیدیم. تنها پرنده‌هایی که می‌شناسیم همان‌ها هستند که توی افسانه، در انتهای تاریک جهان آواز می‌خوانند.

نقشه و راهی نداریم، همین‌طوری می‌رویم و شب‌ها کنار آتشِ بی‌رمقی که به زور درست می‌کنیم، می‌نشینیم و گروهی یکی از نغمه‌های کوهستان را می‌خوانیم. توی این همه سالی که نمی‌دانیم چقدر است، یاد گرفتیم صدای کوهستان را گوش کنیم و از آن نغمه بسازیم.

کار دیگری نداریم که انجام دهیم، در طوفان راه می‌رویم و به نغمه‌های کوهستان گوش می دهیم.

نغمه‌های کوهستان

خیال می‌کنیم روزی این آوازها را کسانی خواهند خواند که آواره‌ی چشم‌اندازهای سفید نیستند.

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.