هفت خان رستم به نثر

0 4,900

شروع داستان هفت خان رستم

زمانی که پادشاهی ایران در دست کیکاووس بود، شبی از شب ها اهریمنی در لباس یک زن خوش چهره و زیبا نزد پادشاه آمد و با رامشگری از زیبایی های مازندران برای او تعریف کرد. مازندران سرزمینی خطرناک بود با غولان و اهریمنان بسیار که هرگز کسی پا به درون آن نگذاشته بود. این تعریف های اهریمن رامشگر باعث شد که کیکاووس آهنگ سفر و به چنگ آوردن مازندران کند.

پس از شش ماه تاختن سر انجام سپاهیان به مازندران رسیدند. سالار مازندران که ارژنگ نام داشت توانست از دست سپاهیان کیکاووس بگریزد و به دیو سفید پناه ببرد. ارژنگ از دیو کمک خواست و او هم که همیشه با ایرانی ها دشمن بوده همان شب خاک و دود سیاهی بر سر پادشاه ایران و سپاهیانش می فرستد و در اثر آن همگی افراد کور می شوند.

هفت خان رستم داستان هفت بلایی است که رستم در راه رسیدن به مازندران و آزاد کردن کیکاووس و سپاهیانش با آن ها رو به رو می شود و هر کدام را با موفقیت پشت سر می گذارد.

خان اول: نبرد رخش با شیر بیشه

رستم بر پشت رخش می نشیند و شب و روز می تازد، راه دو روزه را یک روزه می پیماید تا آن جا که گرسنه و تشنه می شود. سرانجام در دشتی پر از گور می ایستد  و بعد از خوردن آب  و غذا به خواب فرو می رود، غافل از این که آن بیشه زار محل زندگی یک شیر است.

رستم در خواب بود که شیر به سراغشان آمد. رخش با شیر مبارزه کرد و او را از پا در آورد و جان رستم را نجات داد. رستم نیمه شب چشم باز کرد و از دیدن شیر مرده به رخش غرید که چرا بدون این که رستم را بیدار کند با شیر مبارزه کرده.

صبح روز بعد رستم بر پشت رخش نشست و به راهش ادامه داد.

خان دوم : بیابان بی آب

دومین خطری که رستم بر سر راه داشت، بیابانی خشک و سوزان بود که رستم با هوشیاری توانست از آن عبور کند. پس از گذشتن از خوان اول، بعد از طلوع خورشید، رستم بلند شد و تن رخش را تیمار کرد، اسب زین کرد و به‌راه افتاد. وقتی را در راه بود، بیابانی بی‌آب و سوزان دید. گرمای راه چنان بود که اگر مرغ از آن‌جا می‌گذشت، بریان می­شد. زبان رستم از شدت تشنگی زخمی شده بود و رخش نیز دیگر توانی نداشت. رستم از رخش پیاده شد و زوبین در دست، از شدت تشنگی، مانند مستان راه می‌رفت. بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان کرد و گفت:

« ای داور داروگر! رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد. من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزدان­اند. من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.  »

 

همچنان می‌رفت و با خدا در نیایش بود؛ اما روزنه­‌ی امیدی پدیدار نبود و هرلحظه توانش کمتر می­شد. مرگ را در نظر آورد و با خود گفت:

« اگر کارم با لشکری می­افتاد شیروار به پیکار آنان می­‌رفتم و به یک حمله آنان را نابود می‌­ساختم. اگر کوه پیش می­‌آمد به گرز گران کوه را فرو می­‌کوفتم و پست می­‌کردم و اگر رود جیهون بر من می‌­غرید به نیروی خداداد در خاکش فرو می­بردم. ولی با راه دراز و بی‌­آب و گرما سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره می­توان کرد؟  »

 

در این سخن بود که تن پیلوارش از رنج راه و تشنگی، سست شد و ناتوان بر خاک گرم افتاد. ناگاه دید میشی از کنار او گذشت. از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و اندیشید که میش باید آبشخوری نزدیک داشته باشد. دوباره نیروی خود را بازیافت و بلند شد و در پی میش به راه افتاد. میش وی را به کنار چشمه ­ای برد. رستم دانست که این کمک از سوی خداست. آب نوشید و سیراب شد. آن‌گاه زین از رخش جدا کرد و او را در آب چشمه شست و تیمار کرد و سپس در پی خورش به شکار گورخر رفت. گورخری را بریان ساخت و بخورد و آماده‌ی خواب شد. پیش از خواب رو بر رخش کرد و گفت: «مبادا تا من خفته ­ام با کسی بستیزی و با شیر و دیو پیکار کنی. اگر دشمن پیش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.»

خان سوم : جنگ با اژدها

رستم غافل از این که آن بیشه خوابگاه اژدهایی است به خواب عمیقی فرو رفت. اژدها نیمه شب به خوابگاهش بازگشت و با دیدن رستم و رخش برآشفت. رخش اژدها را دید و پیش از حمله اژدها رستم را از خواب بیدار کرد اما قبل از بیدار شدن رستم، اژدها خود را مخفی کرد و رستم از دست رخش عصبانی شد که چرا او را بی دلیل از خواب بیدار کرده. این اتفاق یک بار دیگر هم تکرار شد و رستم هر بار عصبانی تر شد. بار سوم که اژدها خود را نشان داد، رخش رستم را سر بزنگاه بیدار کرد و رستم اژدها را دید. رخش و رستم به کمک هم اژدها را از پای در آوردند و بعد هم به راه افتادند و دوباره تازان به سمت مازندران رفتند.

خان چهارم : زن جادو

رستم تازان می رفت و در میان راه به بیشه زاری سبز و زیبا رسید. در کنار بیشه سفره ای پهن بود و بر سر آن نوشیدنی ها و غذا های رنگین بود و  در کنار سفره سازی بود. رستم از رخش فرود آمد و غافل از این که آن سفره متعلق به اهریمنان است، بر سر سفره نشست و شروع به ساز زدن و آواز خواندن کرد. در میان آوازهایش از این نالید که چرا بهره ای از شادی دنیا نصیبش نشده. پیرزنی از سپاه دیوان خود را به شکل دختری زیبا درآورد و نزد رستم آمد. رستم از دیدن دختر جوان خوشحال شد و شروع به نواختن آهنگ های شاد کرد و در میان آهنگ هایش نام پروردگار را آورد و از او باری نعمت هایش تشکر کرد. دختر جوان که در حقیقت اهریمن بود، از شنیدن نام پروردگار صورتش اهریمنی  شد و رستم دریافت که او اهریمن است. رستم کمند انداخت و او را به بند کشید و با خنجر او را دو نیم کرد.

خان پنجم: جنگ با اولاد مرزبان

رستم به کنار رودی رسید. از رخش پایین آمد و در کنار رود خفت. رخش هم به درون چمنزار رفت و به چرا پرداخت. دشتبان آن ناحیه از چریدن رخش برآشفت و به رستم حمله برد و در خواب ضربه ای به او وارد کرد. رستم از خواب برخاست و دو گوش دشتبان را کند و کف دستش گذاشت. دشتبان از این کار رستم به نزد « اولاد » پهلوان منطقه شکایت برد. اولاد با سپاهش به جنگ رستم آمد و رستم همه آن ها را از پا در آورد و اولاد را شکست داد و به او گفت اگر جای دیو سفید را به او نشان دهد، او را شاه مازندران می کند و در غیر این صورت او را می کشد، اولاد هم که راه دیگری نداشت به دنبال رستم و رخش رفت.

خان ششم: جنگ با ارژنگ دیو

اولاد رستم را به کوه «اسپروز»، همان جایی که کاووس و سپاهیانش اسیر شده بودند، برد. در آن جا فهمیدند که ارژنگ نگهبان کوه است. رستم اولاد را به درختی بست و به جنگ ارژنگ رفت. رستم با ضربه ای سریع ارژنگ را کشت و به این ترتیب سپاهیان ارژنگ از ترس  پراکنده شدند.

و بالاخره رستم و اولاد کاووس و سپاهش را آزاد کردند. کاووس راه رسیدن به غار دیو سپید را به رستم نشان داد.

خان هفتم : جنگ با دیوسفید

رستم و اولاد به غار دیو سفید رسیدند و شب را همان جا گذراندند. صبح روز بعد مبارزه رستم و دیو آغاز شد. دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره آهنی به جنگ رستم رفت. رستم یک پا و یک ران دیو را از بدن جدا ساخت و دیو با همان حال با رستم گلاویز شد. نبرد آن ها با پیروزی رستم پایان یافت. رستم دل دیو را پاره کرد و جگرش را بیرون کشید.

سپس خون دیو را در چشم کیکاووس و سپاهیان چکاندند و همگی بینایی خود را باز یافتند.

منابع و پیوندها

گرد آوری شده توسط دپارتمان پژوهشی شرکت پاکمن

ماهنامه الکترونیکی ادبی

ویکی صفحه شاهنامه

ویکی صفحه بیوگرافی فردوسی

۱ – شاهنامه‌ی فردوسی. به کوشش دکتر سعید حمیدیان. براساس چاپ مسکو ، نشره قطره. چاپ اول ۱۳۷۳٫ جلد ششم ـ جلد هفتم

۲ – ز گفتار دهقان، اقبال یغمایی، انتشارات توس،چاپ سوم ۱۳۷۵

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.