پیشگو

4 8

رنال گفت «جدی می‌گم، مرد. نود و هشت درصد جاها پوشش درجه یک داره. تازه شیش ماهم دسترسی رایگان داری به دیتابیس پیش‌گویی‌ها. منبع بهتر از این گیرت نمیاد.»

روآن جواب داد «گفتم نیاز ندارم. گورتو گم کن. اون موقع‌ها که توی کوچه پس کوچه‌ها کارت شارژ آتیش رد و بدل می‌کردی بیشتر ازت خوشم میومد.»

«آخخخ. واسه چی این حرفا رو می‌زنی مرد.»

«برو پی کارت، وگرنه به مادرت میگم ها. می‌دونم که خوشحال می‌شه خبردار شه که این طرفایی.»

رنال آشکار هول شد. «باشه باشه. دارم میرم. فقط به پیرزنه چیزی نگو، خب؟»

پسرک که از مغازه بیرون رفت، روآن آهی کشید. همین بچه‌ها اشکال اصلی جادو توی این دوره زمانه بودند. روآن کم‌کم مغازه‌اش رو جمع و جور کرد، در را بست و راهی خانه شد.

روآن آن قدر سن داشت که روزگار پیش از «تجاری شدن» را یادش باشد. آن موقع‌ها که باید سخت کار می‌کردی تا وارد یکی از مدارس بزرگ جادوگری بشوی، سال‌ها درس بخوانی و استاد بشوی، و بعد اجازه پیدا کنی که بیرون مدرسه از جادو استفاده کنی. آن موقع‌ها افراد ارزش جادو را یاد می‌گرفتند، و هزینه‌اش را، و مسئولیت‌های یک جادوگر را.

نئون‌های چشمک‌زن مغازه‌ها در خیابان خالی تقریباً هیپنوتیز کننده بودند. روآن همین طور که راه می‌رفت از کنار «تجهیزات جادویی گوسر» گذشت، و از کنار «مرگ‌افزار سِنسِی» و «غذای آسمانی.» از جلوی «اسرار کهن» که گذشت اخم کرد. توی این دوره زمانه به این می‌گفتند مدرسه. ساختمان‌ها کم‌کم قدیمی‌تر و زشت‌تر می‌شدند.

درد توی پای جپش زق می‌زد و اون زمانی را به خاطرش می‌آورد که پایش زخمی شده بود. درد خوشایندی برای روآن بود، چرا که خاطره روزگار بهتری رو همراهش می‌آورد. هیچ‌کس اینجا نمی‌دانست که روآن چه قدر پیر است. بالا را که نگاه کرد نیشخند تحقیرآمیزی روی لب‌هایش ظاهر شد. یک بیل‌بورد خیلی بزرگ توی آسمان می‌درخشید و انگار سر همه رهگذرهایی که روز و شب از اینجا می‌گذشتند فریاد می‌زد «همه چیز پیش‌گویی شده!» آخه این جماعت از پیش‌گویی چی می‌دونستند؟

ولی بعضی‌هایشان می‌دانستند. همین طور که جلوتر رفت، پیرمردی را دید که یک گوشه نشسته بود. تا جایی که روآن می‌دانست، پیرمرد همیشه آنجا بود، همیشه با همان لباس‌های ژنده و همان موهای درهم گره‌خورده که نصف صورتش را می‌پوشاند و هیچ کس نشنیده بود چیزی غیر از یک جمله بگوید.

«حواست به مرده که راه می‌ره باشه.» حتی صدای گرفته پیرمرد هم همیشه همین طوری بود.

روآن همان جواب همیشگیش را داد. «حتماً.» رد و بدل کردن این چند کلمه مراسم هر شبشان بود.

«می‌آید.»

column_of_light

روآن سرجایش خشکش زد. این اولین باری بود که پیرمرد چیز جدیدی می‌گفت. حتی لحنش هم کاملاً عوض شده بود. با صدای لرزان پرسید «چی گفتی؟»

«می‌آید. دنیای مردمان در آمدنش به لرزه می‌افتد. ستونی از نور از آسمان‌ها به زمین می‌تابد، و او نور را دور می‌کند و اشتباهی که شد را درست می‌کند. می‌آید. می‌آید که همه ما را نابود کند. خدایان به ما کمک کنند. می‌آید.»

روآن نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. در طول این همه سال، پیشگوها را یکی یکی پیدا کرده بود و کشته بود تا مانع دخالتشان در امور آینده بشود. می‌دانست که وقتی آخرینشان باشد، بالاخره می‌تواند دنیا را اصلاح کند، می‌تواند روزگار طلایی رو برگرداند، می‌تواند…می‌تواند…می‌تواند اشتباهی که شده را درست کند.

و در آن لحظه، روآن حقیقت حرف‌های پیرمرد را دریافت. مدتی بود که فکر می‌کرد شاید اشتباه کرده است. شاید واقعاً نمی‌شود دنیا را اصلاح کرد. تک تک پیشگوها را کشته بود به جز همین پیرمرد جلوی رویش، با این خیال که چون چیز دیگری نمی‌تواند بگوید خطری ندارد.

روآن کنار پیرمرد زانو زد. بهش گفت «می‌دانی الان باید چی کار کنم؟»

ولی پیردمرد فقط زیرلب زمزمه می‌کرد «می‌آید. می‌آید.»

column_of_light

روآن بی‌حواس انگشتر روی دستش را لمس کرد. در گوش پیرمرد زمزمه کرد «معذرت می‌خوام، برادر.»

انگشت‌هایش دور گردن پیرمرد حلقه زد. آخرین کلمات در گلوی پیرمرد خفه شدند. لب‌هایش همچنان تکان می‌خورد ولی صدایی از دهانش بیرون نمی‌آمد.

و بالاخره، بالاخره بعد از این همه وقت، آن چیزی که دنبالش بود را احساس کرد. حالا پیشگویی‌های واقعی ممکن بودند. وقتی تنها یک نفر بتواند آینده را ببیند، می‌شود آینده را تغییر داد، درستش کرد.

روآن چشم‌هایش را بست و چشمه‌ای از آینده را دید. خودش را دید در حال بازسازی، در حال ساختن. سقوط نظمی کهن را دید و بازگشت نظمی کهن‌تر را. چیزهای قابل تغییر را دید، و چیزهای غیرقابل تغییر را، و یک لحظه این سؤال از سرش گذشت که آن جمله پیرمرد جزء کدامش بود: «می‌آید که همه ما را نابود کند.»

 

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

4 نظرات

  1. تکشاخ می گوید

    بی حواسانه؟ رئیس؟

  2. تکشاخ می گوید

    نهایتا «بی حواس» یا «بی هوا» … اون «انه» چیه چسبوندی تنگش؟ مشکل اساسی اینه که انگلیسی می نویسی، بعد ترجمه اش می کنی به فارسی. در حالی که اگه از اول فارسی بنویسی می بینی که همچین ایراداتی عمرا توش پیش نمی آد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.