چهار دیواری

2 19

از یک جایی به بعد اوضاع طوری پیش می رود که دلت نمی‌خواهد از چهار دیواری اتاقت بیرون بیایی. ترجیح می دهی روی صندلیت لم بدهی و تایپ کنی، یا روی تخت دراز بکشی و کتاب بخوانی. آخر سر هم چشم هایت از خواندن کتاب روی هم بیایند و به عروسک هایت شب به خیر بگویی و از تک تکشان بابت اینکه شب ها ناخواسته زیر دست و پاهایت لهشان می کنی عذر خواهی کنی. همین طوری روزها را شب کنی و شب‌ها را هم با خواب‌های آشفته ای که می‌بینی به صبح برسانی. خوبی اش به این است روز بعد که از خواب بیدار می شوی، یک نفس راحت می‌کشی که تمامش خواب بوده: دستشویی‌هایی که تمامشان در نداشتند و تو از شدت دل پیچه توی خودت مچاله می‌شدی، دستشویی‌هایی که در داشتند و در عوض شیشه نداشتند، و از ترس اینکه مبادا کسی تو را از بالای در دید بزند توی خواب دستشوییت را نگه می‌داشتی و مثل مار به خودت می‌پیچیدی.
روزهایی هم هست که دلت برای هوای آلوده‌ ی بیرون تنگ می‌شود. برای نچ نچ کردن آدم‌های مذهبی و زیر لب صلوات فرستادن ‌هایشان و هر بار که تق تق دکمه ی صلوات شمارشان را فشار می دهند و با دیدن تو و امثال تو شدت هم پیدا می‌کند و تعداد صلوات‌ها از صدتایی که صبح نذر کرده بودند به هزارتا زیاد می شود. گمان کنم وردی، دعایی، چیزی می‌خوانند که یک وقت بی‌حجابی به خودشان و خانواده یشان سرایت نکند … روزهایی که دلت برای پرسه زدن توی خیابان‌ها تنگ می‌شود و دلت می‌خواهد از این مغازه به آن مغازه بروی و چرخ بزنی، حتی اگه فروشنده موقع حساب کردن جنسی که خریدی زیر لب بگوید: ” چیز دیگه ای نمی خوای قربونت برم ؟” صبر میکنی تا دم در مغازه که رسیدی برگردی و صدایت را توی گلویت بیندازی و بگویی: “قربون عمه‌ات برو، مرتیکه” و از ترس اینکه مبادا دنبالت بیاید و عربده بزند، قدم‌های بزرگ برمی داری و با تپش قلب کوچه‌ها و خیابان‌ها را یکی پس از دیگری طی می کنی.
روزهایی که دلت لک می زند برای شنیدن صدای بوق گوشخراش ماشین ها‌، از چهار دیواری اتاقت بیرون میزنی و مدام موسیقی گوشخراش فحش‌هایی پخش می‌شود که راننده ها راه به راه، پشت چراغ قرمز نثار هم می‌کنند. فکر می‌کنی که توی فرهنگ ما هر روز چه قدر می شود فحش جدید ابداع کرد؟! توی خیالت نقشه می چینی که فردا روز دیگری ست و موقع رد شدن از عرض خیابان، به تمام موتوری هایی که چراغ قرمز را نادیده می گیرند، از همین فحش های جانانه نثار کنی که مبادا چیزی از بقیه کم بیاوری !
نزدیک خط کشی عابر پیاده منتظری تا از عرض خیابان رد شوی … پیرمردی که کنارت ایستاده زیر لب حرف هایی می زند که گمان می کنی گوش هایت اشتباه شنیده اند، اما دوستت هم دقیقن همان حرف‌ها را شنیده و تا به خودت بیایی صدای داد و بیداد بلند می‌شود. دست هایت شروع به لرزیدن می کنند، تپش قلبت بالا می‌رود و نوک انگشت هایت یخ می کنند، ولی با همان صدای لرزان هرچه دق دلی از تمام آدم ها داری بلند بلند سر پیرمرد هوار می کنی … یک عالم مرد دیگر هم دورتان جمع می شوند. یک نفر موتور سوار به سمتتان می آید. خیال خام به سرت می‌زند می‌خواهد چند و چون ماجرا را بپرسد، که بلکه سینه سپر کند و جلوی تمام مردها بایستد و از حق تو و امثال تو دفاع کند… مرد اما … با دندان ‌های کثیف، با مغز کثیف‌تر، نزدیک می شود : “سایزش چنده؟ “دوستت اما مردتر از تمام مردها دستای یخ کرده‌ات را می گیرد، از خیابان ردت می‌کند و تا سوار اتوبوس نشده ای چشم ازت بر نمی‌دارد …
به خانه می‌رسی و از خودت قول می‌گیری اگر برای همهمه‌ ی خیابان، صدای ماشین، آدم‌ها، یاکریم‌هایی که دیگر با دیدن مردم از جایشان جنب هم نمی‌خورند، باز هم دلت تنگ شد، هیچ وقت از چهاردیواری اتاقت پایت را بیرون نگذاری. عکس‌هایشان را ببینی و چشم هایت را ببندی و خودت را بینشان تصور کنی.
این بار مرد موتور سوار غیرت به خرج می دهد و بقیه ی مردها سریع گوشی هایشان را در نمی آورند که فیلم بگیرند … توی عکس‌ها مردهای پیاده‌روی ولیعصر آرنج‌ به بدنت نمی‌کوبند که تا ساعت‌ها بدنت از ضربه ی آرنجشان مور مور شود، تماسی که از هزار هزار لایه‌ی لباس و پوست و سلول رد شده و وجودت را به وحشت انداخته است، و دلت می‌خواهد تمام اعضای بدنت را بِکنی و بریزی دور تا حس برخورد آرنج مرد با بدنت از بین برود. این بار مردهای توی پیاده‌رو راه را باز می کنند و یک گوشه منتظر می ایستند و بهت اجازه‌ می‌دهند که بدون وحشت رد شوی، حتا ازت می خواهند اگر بارت سنگین است تا یک جایی از مسیر کمکت هم بکنند …
توی چهاردیواری اتاقت بنشین، حداقل خیالت قرص است که عروسک‌هایت نه با آرنج به بدنت می‌کوبند، نه زیر لب یا بلند بلند بهت حرفی می‌زنند. ترس نداری کدام لباست را جلویشان بپوشی که مبادا خدایی نکرده چشمشان به گناه رنگ لباس ‌هایت آلوده شود …
توی چهاردیواری اتاقت از جلوی تعمیرگاه سر خیابان رد شو و به درخت نارنج حیاط کناریش سلام کن. آهسته از طرف دیگر برو تا مبادا یاکریم‌هایی که با ولع ارزن می‌خورند ترس برشان دارد که خیال اذیت کردنشان را داری. از خیابانی رد شو که سر چهارراهش بچه‌های فال‌فروش برای پول بهت التماس نمی‌کنند و دورت اسفند که نه، خاک اره‌ی سوخته دود نمی دهند، و مجبور نیستی دو دو زدنِ قطره های اشک توی چشم هایت را تحمل کنی. کارت اتوبوست را بزن و با خیال راحت سوار اتوبوسی شو که زن‌هایش از سر تا پایت را دید نمی‌زنند. مثل همیشه یکی دوتا آبنبات هم توی جیبت باشد که اگر بچه‌ای با مادرش سوار شد یکی از همان آبنبات‌ها را بهش بدهی، فقط برای اینکه بخندد و جای خالی دوتا دندون افتاده‌اش معلوم بشود، و تو پر در بیاوری ….

IMG_3691

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

2 نظرات

  1. مریم می گوید

    مث همیشه عالی ….چ محاوره چ نوشتار رسمی ….متاسفانه حقایق امروز دنیای ما ….که بعضی وقتا منو ب شک میندازه ….ک ایا اسلام اینه ….نکنه اسلامی ک ما داریم وارونه و تحریف شده باشه ….نکنه اسلام واقعی رو ک فیلم رنگی زیبایی بوده ، سیاه و سفید و مات به دست ما دادن ….من و ی عمر از خدا و عذاب و جهنم و ….ترسوندن ….چ بسا گول خوردیم

  2. فرشته اکرادی می گوید

    بیا یه موقعی ترس هامون رو فوت کنیم تو هوا…
    دل به دریا بزنیم و بریم وسط خیابون….
    قول می دم دعوا نکنم! 🙂

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.