چهار فصل و شاعر آب

0 26

 

Cloud-Mobile-with-Raindrops

بهار، کلاه بر سر و کت دنباله دار پوشیده، دم در خانه ی شاعر آب می ایستد. دستش را که دستکش سپیدی دارد – عصای سپیدی در دست دیگرش است– ، بلند می کند  تا به کلاهش اشاره کند. از شاعر آب می خواهد تا برایش بزم مه بنویسد، ده دوازده بارش ناگهان، و چهل و سه رگبار سرد.

شاعر آب می گوید: «حتما.» و نتیجه ی کارش را نزدیک بامداد به بهار نشان می دهد.

بهار جایی در مه خاکستری بالای آستانه ی در ایستاده است و می گوید: «قشنگ است. دستمزدت.» کلاهش را از درون مه بیرون می کشد و یک توله سگ گنده که چشمک می زند در می آورد.

توله سگ سفید است با لکه های سیاه و قهوه ای. گوش هایی نرم و دراز و زبانی صورتی رنگ دارد. شاعر آب تلاش می کند اسمی برایش انتخاب کند. خالدار؟ نرمک؟ صورتی؟ تصمیم می گیرد که نامش را دلتا بگذارد، و یک بار که هوا مه آلود نبود توله سگ را برای گردش بیرون می برد. دلتا دو قدم راه می رود و بعد می نشیند، مدام خسته می شود. شاعر آب توله سگ را به پارک می برد و با او زیر درخت کهنسال بلوط می نشیند. بارش ناگهانی باران زنی را می فرستد تا زیر درخت پناه بگیرد، و او به توله سگ و شاعر آب می خندند.

زن جوان می گوید: «پسر قشنگی است، اسمش چیست؟»

شاعر آب می گوید: «راستش، دختر است. اسمش دلتا است.»

زن جوان می گوید: «قشنگ است، اما من داشتم با سگ صحبت می کردم.»

بعد از مدتی تابستان، با کلاه آفتابی و لباس شنا، در خانه ی شاعر آب را می زند، زن جوان (که نامش دیگر هیلدا بود) همسر او است، و او و دلتا دوتایی منتظر هستند.

تابستان فهرستی زیر روکش ضدآب دارد که درونش نوشته شده است: «سه جفت توفان با آذرخش، که یازده تایش گردباد هم داشته باشد. شانزده غزل آفتابی. تگرگ به اندازه ی تخم سینه سرخ.»

شاعر آب سر تکان می دهد و می پرسد: «نظرت درباره ی توفان برف چیست؟»

تابستان می گوید: «امسال نه.»

«گردباد دریایی چه؟»

تابستان متفکرانه نگاه می کند و می گوید: «خیلی خوب. دو تا می خواهم.» فهرستش را از زیر روکش بیرون می آورد و در زیر آن اضافه می کند گ ر د ب د – ۲٫ سپس فهرست را سر جایش می گذارد، هوای روکش را خالی می کند و برای شاعر آب روز خوشی را آرزو می کند.

شاعر آب می گوید: «روز تو هم خوش.» گردبادهای دریایی به راحتی از قلمش جاری می شوند، و تگرگ مثل ریگ است، اما توفان ها مایع افسردگی و پایان ناپذیرند.

فردا صبح وقتی که بسته را به دست تابستان می دهد، می داند که می توانست بهتر از این کار کند.

به نظر نمی رسد که تابستان متوجه شده باشد. چتری بالامی آورد و غزل را می خواند و می گوید: «قشنگ است.» به او میوه ی بلوطی می دهد که درون یک کیف پلاستیکی است و یک روکش ضد آب مدارک و می گوید: «معامله ی خوبی بود.»

 

شاعر آب میوه ی بلوط را در حیاط جلویی می کارد، یک میخ چوبی کنارش می گذراد تا وقتی چمن ها را کوتاه می کند آن را نچیند. درخت بلوط جوانه می زند و از تگرگ و سه هفته خشکی و گروه توفان های سخت جان سالم به در می برد. بعد از مدتی پاییز از راه می رسد، چهل پا قد دارد و برگ های زرین می ریزد.

وقتی که بچه ها و توله سگ ها به سمت درگاه می دوند و از او رد می شوند تا از درخت بلوط بالا بروند، یا قایم باشک بازی کنند، یا به مدرسه بروند، می گوید: «چند تا باران نم نم سرد می خواهم.» پاییز موهایی عقب کشیده دارد و سر آرنج های کت مخملی اش وصله شده است. بوی تخمه کدوی بو داده می دهد.

تکرار می کند که باران نم نم می خواهد و ادامه می دهد: «حماسه ای برای یک روز بارانی، شش یا هشت بار توفان گرد و غبار و یک کولاک دیر هنگام.»

شاعر آب می پرسد: «نمی شود از کولاک صرف نظر کنیم؟ هیچ کس از کولاک این موقع سال خوشش نمی آید.»

پسر هشت ساله اش که دارد بیرون می رود تا برای درس هواشناسی اش اطلاعات جمع کند می گوید: «کولاک معرکه است.»

پاییز دست هایش را به هم فشار می دهد و می گوید:‌ «من کولاک را لازم دارم.»

دلتا بیرون می ایستد و روی هشتی دراز می کشد. پوستش تقریبا کاملا خاکستری است، و به سختی سرش را بلند می کند تا موفقیت بچه هایش، نوه هایش، و نبیره اش که تاتی تاتی راه می رود، فن و فن می کند تا سلام بدهد، را تایید کند.

شاعر آب می پرسد: «یک تابستان هندی می خواهی؟ من می توانم این کار را بکنم.»

پاییز می گوید: «شاعر آب تو هستی.»

شاعر آب دست هایش را بالا پرتاب می کند و می گوید: «پس یک روز دیگر هم وقت می خواهم.»

روز بعد پاییز که نم نم باران شانه ی کت مخملی اش را تیره کرده است، می گوید: «عالی است. کارهایت واقعا به کمال رسیده اند.»

شاعر آب نمی خواهد این چیزها را بشنود. برای گستاخی شعرهای ابتدایی اش دلتنگ شده است.

پاییز کت اش را باز می کند، و دسته ای گنجشک، بال و پر زنان و جیک جیک کنان بیرون می آیند. روی ردیف میانی برگ های زرین درخت بلوط می نشینند و بخشی از باله ی فندق شکن را گزیده و اجرا می کنند. هیلدا و شاعر آب و بچه هایشان و دلتا و خاندانش همه جمع می شوند و گوش می دهند، و وقتی که دکنسرت تمام می شود آن ها را تشویق می کنند یا تا می توانند فریاد می زنند. گنجشک ها مدام خم می شوند تا این که با یک اشاره ی ناشناخته، همگی از جایگاهشان بلند می شوند و به سمت جنوب پرواز می کنند. بچه ها والدینشان را می بوسند و با نوادگان دلتا از شهر کوچ می کنند. هیلدا و شاعر آب در خانه ی بزرگ خالی با دلتا و درخت بلوط و یک گنجشک که عقب مانده است و آشیانه ای در ظرف میوه ساخته است، می مانند.

وقتی که زمستان پیدایش می شود هلیدا درگذشته است، دلتا هم. بچه ها ازدواج کرده اند، عاشق هستند، یا شاد، و شاعر آب با گنجشک و آلفا، پسر امگا، یکی از ندیده نبیره های دلتا زندگی می کند.

زمستان زنی است بی رنگ و رو که کتی دارد از خز. کلاه خزدار پف داری سر کرده است و دست هایش در دست پوش خز قرار گرفته اند. به شاعر آب می گوید که شصت و هفت باد ناگهانی می خواهد، هشت تندباد آلبرتا و مجموعه ای از هایکو های برف آبکی.

شاعر آب می گوید: ‌«از وقتی که هیلدا مرده است دیگر کار نمی کنم.»

زمستان می گوید: «قرارداد تو برای یک سال کامل بوده است. اگر دوست داری از وکیل می خواهم برایت توضیح بدهد.»

شاعر آب خیلی پیر تر از آن است که با وکلا در بیافتد پس می پرسد: «می شود وقت بیشتری داشته باشم؟»

یک هفته ی بعد زمستان می گوید: «تو استادی.»  دست به کتش می برد و کتابی با جلد سخت بیرون می آورد و می گوید: «دستمزدت.»

کتاب مجموعه ای از شعرهای آب او است. یک باره زمستان رفته است، کتاب را درون یکی از جیب های کت زمستانی اش می چپاند و آهسته برف روی چمن جلوی خانه اش را پارو می کند. آلفا دنبال او تا درخت بلوط می رود، و گنجشک هم. گنجشک روی شاخه های بلند می نشیند و آوازی می خواند که شاعر آب نمی تواند نامی برایش انتخاب کند.

از درخت بالا می رود. اول کار سختی است؛ مانند گذشته قوی نیست. آلفا میلی به دنبال کردن ندارد، و همان جا می ماند. شاعر آب، بعد از این که پانزده پا بالا رفت می ایستد تا استراحت کند، و با صدایی آرام به سگ می گوید: «زود باش، پسر. آن قدر هم بد نیست.»

وقتی که یک بار دیگر می ایستد تا استراحت کند، آلفا از کنده ی درخت بالا می رود و سرش را جلو می آورد تا ناز کند. شاعر آب صداهای آرام بخش در می آورد، و سگ می رود تا میان شاخه ها و برف های بادآورده پروانه ها را دنبال کند. صدای گنجشک سوار باد می شود و پایین می آید، و شاعر آب دوباره بالا می رود.

از میان ابرها بالا می رود و در انشعاب درخت می نشیند. آلفا روی پایش می نشیند، و گنجشک روی شانه اش جای می گیرد. شاعر آب کتاب شعرهایش را در می آورد و بلند می خواند.

شعرهای نخستین را فراموش کرده است؛ به صورت مساوی تقابل میان تظاهر و احساسات ناب هستند. همان طور که آلفا چرت می زند و گنجشک پرهایش را تکان می دهد، شاعر آب کارهای میانه ی جوانی اش را می خواند. آذرخش ابرهای بزرگ درخشان را روشن می کند؛ ابرها مانند دیواری جمع می شوند و شروع به چرخیدن می کنند.

آلفا در رویای سرزمینی است که بتواند با برادرها و خواهرهایش بدود و هیچ وقت نفس کم نیاورد. بوی موش خرماها و چیزهای دیگر دماغش را پر می کنند. وقتی که پهلو به پهلو می شود، دست هایی شکمش را می خاراند و صداهایی آرام بخش حرف می زنند.

شاعر آب خسته تر از آن است که گریه کند، از کار افتاده تر از آن است که با شعرهای خودش به حرکت در آید، اما ابرها برای او اشک می ریزند. آن ها خودشان را روی دنیا می ریزند و دریاچه ها و جویبارها را پرآب می کنند. سواحل منقبض می شوند و کناره ی رودها زیر انبوه آب ناراحتی قلب شاعر آب غرق می شوند.

رویای آلفا درون شاخه ای از درخت بلوط جوانه می زند و مانند پیله ی پروانه برجسته می شود. درون آن شاعر آبی جوان زندگی می کند، کسی که غصه اش آن قدر بزرگ نیست که دنیا را غرق آب کند. گنجشک، با ناامیدی کنار آمده، به رویا پرواز می کند و تبدیل به گروهی از پرندگان می شود که در درخت ها و کت های مخملی و جاهای دیگری که آلفا و خویشاوندانش نمی دانند سکونت دارند.

در حالی که دنیای آن پایین دارد به خاطر کارهای شاعر آب ذوب می شود، رویای آلفا رشد می کند.

آلفا خواب مردی می بیند که کلاه بلندی بر سر دارد و کت دنباله دار پوشیده است. دستکش سپیدش را در می آورد و سر آلفا را نوازش می کند و می گوید: «پسر خوب.»

رویا تبدیل به گویی می شود که مردی ناشاد و سگی در دلش خوابیده اند. بالای آن، دنیای غرق شده تبدیل به انبار آب می شود.

شاعر آب آخرین شعر مجموعه اش را می خواند. گلویش خشک شده است.

تابستان او را بالا می کشد و درون کیف پلاستیکی می گذارد.

آلفا در تاریکی می خوابد تا این که یک دست رنگ و رو رفته کبریت می کشد و آتشی در یک اجاق راحت روشن می کند. زمستان کت سنگینش را در می آورد، مجموعه ی کارهای شاعر آب را بر می دارد، و آن را کنار هزاران نسخه ی مشابه دیگر روی قفسه می گذارد. سپس از جیب کتش یک کتاب رمان بیرون می آورد، آلفا را که خوابیده است نوازش می کند، و بر تکیه گاه چرمی اش لم می دهد و صبر می کند تا دوباره نوبتش از راه برسد.

 

ترجمه: فرمهر امیردوست


پ.ن. این داستان را تابستان ۸۵ یا ۸۶ ترجمه کرده بودم و تابستان ۸۷ ویرایشش کرده‌ام. کار به پیشنهاد یک دوست انجام شده بود، که هرگز مورد استفاده قرار نگرفت … موضوع این است که متن اصلی دست همان دوست است، که الان از هم دوریم. اگر به خودم بود حتما دلم می‌خواست یک بار دیگر ویرایشش کنم و اینقدر جلوی شما از خامی خودم خجالت نکشم؛ بدون متن اصلی نمی‌شود. از آن بدتر اینکه حتی اسم نویسنده‌ی داستان را هم ندارم که به پست اضافه کنم … با همه‌ی این تقصیرات، امیدوارم چندان از خواندنش پشیمان نشده باشید و فحش نثار مترجمش نکرده باشید 🙂

 

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.