کوتوله ی قرمز

1 21
دوست فضانوردم می گوید هیچ وقت به این فکر کردی که وقتی خورشید ما به یک کوتوله ی قرمز بزرگ تبدیل شد چه اتفاقی می افتد؟  اگر بعدش ما هنوز زنده باشیم، چه؟ من می خواستم بروم. می خواستم بروم تا پای بنای یادبود فتح فضا در مسکو و از آن جا فریاد بزنم … نه مثل این دیوانه هایی که پایان دنیا را بشارت می دهند و هر بار هم مهلتشان بی آنکه اتفاقی بیافتد به پایان می رسد … نه … می خواستم فریاد بزنم شماها نمی فهمید، احمق ها! شماها نمی فهمید! … می خواستم بروم روی یکی از آن سیارک های دور افتاده برای خودم کلبه ای بسازم … از آن کلبه های متروک کلیشه ای فیلم های غرب وحشی که تا پایت را در محدوده اش بگذاری پیرمردی هاف هافو با سرهمی پاره پوره ی جین از پشت درش فریاد می زند: های با تو ام؛ بزن به چاک! و بعد پس مانده ی توتون گوشه ی لبش را تف می کند و ماشه ی تفنگ دو لولش را می کشد و از مگسک رگ گردنت را نشانه می رود … شاید کمی این ور تر، شاید کمی آن ور تر … می خواستم تا آخر عمر در همین کلبه ی متروک با پس زمینه ی قرمز خورشید کوتوله و سایه های بلندش زندگی کنم. شاید یک سگ هم تربیت می کردم … یک سگ یا شاید یکی از همین جک و جانورهای چندش آور لزج که باز در فیلم ها دیده ای. و بعد بالاخره یک روز می مردم … عجب زندگی کوفتی نامرادی! یعنی می خواهم بگویم چه فایده دارد اگر جان بکنی و از آخرالزمان هم جان سالم به در ببری؟ هان؟ احمق ها و پیرمردهای هاف هافو همه جا هستند.
1 نظر
  1. بهنامترین می گوید

    عجب شهر بزرگیس آن کلبه ی کوچک . دنیایی نهفته در پشت یک تفنگ؟ پایان دنیا در میان یک تهدید ؟ شهر عجیبیست تک کلبه ی تان . سلام

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.