کوچ غربت

0 1,791

بگذارید مرا و بروید

گر خدایی دارید

اندکی، راحتم بگذارید

من خوشی می خواهم

زندگی می خواهم

مستحق هستم آیا؟

-یک ثانیه خوشحال شدن –

بگذارید که تنها باشم

خسته ام من ز هجوم سخنانی که نمی فهمیدش

خسته ام من ز کلام

حرف هایی ز شما

اندکی، راحتم بگذارید

کوچ خواهم کرد از غربت چشمان شما

و سفر خواهم کرد

به دیاری که از این جا دور است

به دیاری که نزدیک خداست

بگذارید در این لحظه آخر من هم

سفره قلب خودم پیش شما بگشایم

لحظه ای گوش سپارید به من

آری می دانم

گر بگویم سخنی از دل خود

سخره می گیرد بر من همگی

حرف های من با گوش شما

کی بگنجد یک جا؟

من نفس می خواهم

زندگی، راحتی، اندکی خوشحالی

کی قفس می خواهم؟

حبس کردید مرا در قفسی تنگ تر از چشم شما

در و دیوار قفس فکر و خیالات شماست

گر خدایی دارید

لحظه ای گوش سپارید مرا

به خدا

کوچ خواهم کرد از غربت چشمان شما

آن زمان

گر سراپا همگی گوش شوید

حاصلش افسوس است

آه و اندوه

جز این حاصل نیست

من سفر خواهم کرد

بگذارید مرا  بروید …

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.