گتسبی بزرگ

0 51

در حدود سه و نیم باران تبدیل به مه مرطوبی شد که در آن تک و توک دانه های خردی شبیه به قطره های شبنم شناور بود. گتسبی با چشمان مات به ورق زدن کتاب «اقتصاد» کلی پرداخت، با هر قدم فنلاندی که کف آشپزخانه را می لرزاند از جا می جهید، و گاه به گاه به دریچه های مه گرفته می نگریست، گویی بیرون، یک سلسله رویدادهای نامرئی اضراب آوری در حال وقوع بود. سرانجام برخاست و با صدایی لرزان به من اطلاع داد که به خانه می رود.
«آخه چرا؟»
«کسی دیگه به چایی نمیاد. از وقتش گذشته!» نگاهی به ساعتش انداخت، انگار که کار فوری دیگری در جای دیگری وقتش را به خود می خواند. «من که تمام روز نمی تونم صبر کنم.»
«بچه بازی رو بگذارین کنار. هنوز دو دقیقه به چهار مونده.»

یک جور مفلوکی نشست، انگار که من او را هل داده باشم، و در همین لحظه صدای اتومبیلی که وارد کوچه ی من شد به گوش رسید. هر دو مثل برق برخاستیم و من که خود قدری مضطرب بودم توی حیاط رفتم.

زیر درختان عریان و آب چکان یاس بنفش، اتومبیل سرباز بزرگی روی اتومبیل گرد پیش می آمد. ایستاد. چهره ی دی زی که زیر کلاه سه گوش گل خاری رنگی به یک سو خم شده بود، با تبسم روشن پرشوری به من نگریست.
«حتما همین جا هس که می مونی، عزیز من؟»

موج نشاط انگیزی صدای او در باران نوشداری غریبی بود. گوش من یک لحظه به تنهایی زیر و بم صدا را دنبال کرد تا کم کم معنی کلمه ها را دریافتم. یک دسته موی تر چون خطی از رنگ آبی بر گونه اش کشیده شده بود و دستش را که گرفتم از اتومبیل پیاده شود خیس قطرات درخشنده ی باران بود.

در گوشم آهسته گفت: «نکنه عاشق من شده ی، والا چرا گفتی تنها بیام؟»
«این راز قلعه ی باژگونه هس. به راننده ت بگو بره یک ساعت وقت بگذرونه.»
«فردی، یک ساعت دیگه برگرد.» و به زمزمه ی پروقار: «اسمش فردی یه.»
«بنزین رو دماغش اثر نداره؟»
معصومانه جواب داد: «فکر نمی کنم. مگر چطور؟»

رفتیم تو. در نهایت تعجب دیدم که اتاق نشیمن خالی است.
بی اختیار گفتم: «عجیبه!»
«چی عجیبه؟»

صدای انگشت زدن نرم و پروقاری بر در جلو آمد و دی زی سری را به طرف صدا گرداند، بیرون رفتم و در را باز کردم. گتسبی، به رنگ باختگی مردگان، در حالی که دست هایش را مثل دو وزنه در قعر جیب هایش فروافکنده بود وسط دایره ای آب ایستاده بود و به نحو فجیعی در چشمان من می نگریست.

همان جور که دست هایش در جیب بود، از کنار من قدم به سرسرا گذاشت و مثل کسی که روی بند راه می رود به سرعت پیچید و در اتاق نشیمن ناپدید شد. اصلا خنده دار نبود. با آگاهی از ضربان بلند قلب خودم، در را به روی باران تند شده بستم.

تا نیم دقیقه هیچ گونه صدایی نبود. بعد از اتاق نشیمن یک جور زمزمه ی خفه و تکه خنده ای را شنیدم و به دنبال آن صدای دی زی که پاک و مصنوعی بود:
«چقدر خوشحالم که شما رو دوباره می بینم.»

بعد مکثی که به نحو وحشتناکی طولانی شد. من کاری در سرسرا نداشتم و به ناچار داخل اتاق شدم.

گتسبی که هنوز دست هایش در جیب بود به طاقچه ی سربخاری تکیه داده و به زور ادای راحتی کامل، حتی ملال را در آورده بود. سرش را آن قدر عقب داده بود که به صفحه ی ساعت سربخاری از کارافتاده ی من چسبید بود. و از این موقعیت چشم های مبهوتش به دی زی، که وحشتزده ولی خوش حالت روی لبه ی صندلی راستی نشسته بود خیره مانده بود.

گتسبی نیم جویده گفت: «ما آشنا از آب در آمده ایم.» چشمانش یک لمحه نگاه کوتاهی به من انداختند و لبانش برای خنده ای که در راه مرد، از هم باز شدند. ساعت خوشبختانه این لحظه را انتخاب کرد تا از فشار سر گتسبی به حال خطرناکی یک ور شود. گتسبی بلافاصله چرخید، ساعت را با انگشتان لرزان گرفت و دوباره در جای خود قرار داد. بعد نشست، شق و رق، آرنج هایش را روی دسته ی نیمکت گذاشت و چانه اش را در دست هایش گرفت.
گفت: «از بابت ساعت متاسفم.»


گتسبی بزرگ، اسکات فیتز جرالد، ترجمه ی کریم امامی، انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۵

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.