گوشت

0 19

گوشت / سیاهپوش

کهکشان … کهکشان زیبا … ابرهای ماژلانی رنگارنگ در اطراف ستاره‌های درخشان و سیارات خالی از سکنه در هم میجوشیدند و تلاش میکردند تا مطابق برنامه آفرینش ستاره ای بوجود بیاورند ، هر از گاهی ، سیارکی عظیم و یا شهاب سنگی سرگردان از میانشان عبور میکرد و گاهی نیز از زیبایی محیط اطراف گیج میشد و با سرعت به سمت سیاره ای در نزدیکی این ابرهای باشکوه میرفت و به زمین میخورد ، سکوت مقدس کهکشان هرگز شکسته نمیشد … این بخش از کهکشان بنوعی مقدس بود ، شاید چون هیچ مسیر باقیمانده از حرکت سفینه ای ستاره پیما و یا مدارنوردی در این بخش وجود نداشت ، چرا باید وجود میداشت ؟ این بخش غیرمسکونی و بنوعی تحقیقاتی بود ، هیچ ایستگاه مهاجرپذیر و یا حتی سکوهای تحقیقاتی دانشگاه نیز در این منطقه دیده نمیشد ، دلیلش البته فقط غیرمسکونی بودن نبود ، یک سیاهچال کوچک در این منطقه وجود داشت که بارها و بارها سفینه های در حال جهش را هم حتی بدرون خودش کشیده بود و برای همین ، هیچ خط فضایی علاقمند به عبور از این منطقه نبود و در ضمن ، مدار کهکشانی نزدیکی که در ۱۰۰میلیون سال نوری مجاور قرار داشت خیلی زیبا‌تر و امن تر و پر از منطقه های زیبای مسکونی و غیرمسکونی بود ، بهرحال وقتی یک مسافر حدود ۱۰۰۰ترانتیفت برای یک سفر بین ستاره ای خرج میکرد دلش نمیخواست تمام مدت درون کپسول بخواب زمستانی فرو برود و فقط وقتی سفینه در نزدیکی کهکشانش توقف کرد بیدار شود که لوازمش را تحویل بگیرد ، حداقل تفریحات در سیارات مسیر و بخصوص سیارات غیرمسکونی پر از خانه‌های شادمانی بود – البته بیشتر برای نسل بشر وگرنه کدام فضایی ۴چشمی دلش میخواست رقص میله ببیند ؟! – بهرحال ، این منطقه امن نبود … هیچ راداری آنرا بررسی نمیکرد ، پلیس کهکشانی برای بررسی مدارهای سیاره هایش مراجعه نمیکرد و هیچ حرکتی در این منطقه دیده نمیشد ، شاید اگر پلیس کهکشانی و یا حتی بازرگانان غیرمجاز یکبار به این منطقه مراجعه میکردند با سفینه ستاره پیمای باشکوهی مواجه میشدند که در میان راه ایستاده بود ، موتورهایش را خاموش کرده بود و در سکوت کامل بسر میبرد .

سفینه ستاره پیمای «هالونیس شماره ۷۸۹» در سال ۹۰۲۳۴ از زمین پرواز کرد ، مقصد این مهاجرپذیر باشکوه ۲۰طبقه ستاره هالونیس در انتهای بازوهای شمالی کهکشان راه شیری بود ، سفری چند ساله که قرار بود طی ۴۰جهش بین المداری به پایان برسد … هالونیس بر اساس معیارهای کهکشانی یک غول به تمام معنی بود ، با وزنی معادل ۲۰کهکشان پیمای معمولی و تجهیزاتی برابر با ۳۰۰سفینه بین السیاره ای عادی خطوط هوایی … این غول عظیم و مجلل برای حمل ۱۰۰۰نفر از سکنه ثروتمند زمین که نه مریخ و نه ماه که حتی مهاجرپذیرهای زیبای سیریوس و سولاریا برایشان جالب نبود طراحی شده بود ، سیاره مقصد ، سیاره ای تازه یافته از سوی هیئت اعزامی دانشگاه زمین و خورشید بود که برای زندگی بسیار مناسب تشخیص داده شده بود ، سیاره ای به اندازه نیم مریخ ، با جوی قابل تنفس و حتی دارای اکسیژن بیشتر ، دشتهای وسیع و آبهای زیرزمینی نامحدود ، بدون فصول چهارگانه البته و تنها دارای فصول معتدل مانند بهار و اوایل زمستان و تابستان … دولت زمین مهندسین شهرسازی اش را به اوراسیا فرستاده بود – نامی باستانی که دولت زمین تصمیم گرفته بود بر روی سیاره جدید الیافته بگذارد – و مهندسین در طی چند سال سه شهر بسیار مدرن بر اساس تمامی استانداردهای شهرسازی کهکشان راه شیری بنا کرده بودند ، شهرهای بسیار زیبا و مجلل که نظر عده زیادی از مردم ثروتمند سیارات مختلف منظومه شمسی را جلب کرده بود ، خیلی از سیریوسیها برای سفارت زمین در سیاره شان درخواست اقامت در اوراسیا فرستاده بودند و قرار بود بعد از سومین موج مهاجرین زمینی به اوراسیا نقل مکان کنند ، مهاجرین مریخی بدلیل غرور شدید مریخی البته با پیوستن به اوراسیا مخالفت کرده بودند و ماه نشینان مانند همیشه تمایلی به حرف زدن نداشتند ، سولاریایی ها البته اصلاً خوشحال نبودند چون حالا دیگر سولاریا جواهر امپراطوری زمین نبود که اوراسیا بود و تصمیم گرفته بودند شهرهایشان را بازسازی کنند و حدود ۹۰سفینه باری روبات خریده بودند و سخت مشغول رقابت بودند ، زمین مشخصاً عنوان کرده بود به ساکنین فضایی اجازه اقامت نمیدهد ، نوعی نژادپرستی مدرن ولی خوب خیلی از دولتهای محلی و بدوی مانند زمین هم اصلاً خوششان نمیامد مثلاً با دریایی های هالیکس و یا هوازی های اوراپوریتس در یک مکان مشترک زندگی کنند ، شاید چون دریایی ها بوی ماهی میدادند و هوازی ها بقول زمینی ها زیادی نفس نفس میزدند و هاف و پوف میکردند – بیچاره ها تقصیری نداشتند خوب سیستم تنفسشان اینطوری بود آنهم با ۴ریه بزرگ‌تر از هر نوع بشر خاکی این زیاد عجیب نیست – بهرحال ، افراد زیادی هم از سیارات فضایی درخواست اقامت ندادند .

وقتی هالونیس از بندرفضایی نیویورک پرواز کرد عده زیادی در زمین با حسرت به دور شدن ستاره پیمای باشکوه سپیدرنگی خیره شدند که ۱۰۰۰نفر از اشراف زمینی را بهمراه خدمه و خانواده‌هایشان و اموال فوق ارزشمندشان به اوراسیا میبرد ، سیاره ای با هوای پاک و نه جوی خاکستری که با سرب و انواع آلاینده های مختلف اشباع شده بود … هالونیس منظومه شمسی را به آرامی ترک کرد ، مهاجرین درخواست کرده بودند تمام مسیر منظومه مادر بصورت عادی طی شود و بعد کاپیتان هر غلطی دلش میخواست میتوانست بکند ، منظومه شمسی را در ۱هفته طی کردند و در این مدت مهاجرین تمام ذخیره باتری های دوربینهای اتمی شان را عکاسی کردند ، کاپیتان دستور اکید داده بود مسافرین تا محل توقف بعدی که سولاریا بود حق شارژ کردن دوربینهای خود را ندارند … و خوب هیچ‌کس هم گوش نکرد برای همین کاپیتان ناچار شد در اولین ایستگاه سوخت فضایی توقف کند و اندازه خون اجدادش پول سوخت بدهد – که البته بعداً روی بلیت تمام مسافرین محترمش میکشید – و دوباره راه بیفتد ، سه دفعه این قضیه در مسیر تکرار شد – بعد از عبور از یک توده ابر ماژلانی رنگارنگ ، بعد از عبور از نزدیکی یک سیاره آبی که محل زندگی قبیله‌ای از اشراف دریایی ها بود و البته بعد از عبور از یک جنگاور فضایی بسیار قدیمی که از نسلی ناشناخته بجا مانده بود و در حال فروپاشی بود – و در آخرین مرحله کاپیتان دستور بازداشت تمامی دوربینهای اتمی لعنتی را صادر کرده بود ، باقی مسیر در آرامش و مطابق برنامه پیش رفته بود تا اینکه در میانه راه جهش ناگهان سفینه از حرکت ایستاد … مثل ماشین دودی های قدیمی زمین البته پت پت کنان خاموش نشد ولی بالاخره آن زوزه منحوسش را کشید و موتورهای ستاره پیمای آبی و باشکوهش خاموش شد … بعد کاپیتان دیوانه شد !!!

یکی از مسافرین تصمیم گرفته بود بخاطر بازداشت دوربینش شکایتی تنظیم و توسط روبات شخصی اش به زمین بفرستد ، روبات در میان راه ارسال پیغام خاموش شده بود و او بدون هماهنگی با کاپیتان باتری اتمی اش را به محفظه تأمین انرژی سفینه زده بود و بعد برای بازی پوکر همراه دیگر دوستان ابلهش به کازینو رفته بود ، روبات حدود ۲۴پالس کهکشانی – یعنی حدود ۳ماه استاندارد زمینبدون باتری تمام ذخیره را بلعیده بود و بنابراین در وسط جهش سفینه از کار افتاده بود ، بدلیل اتمام سریع انرژی تمام هشدار دهنده های سوخت غیرفعال شده بودند چون کامپیوتر بیچاره سفینه تصور کرده بود مشکلی در سیستمهایش وجود دارد و تصمیم گرفته بود خودش مشکل را حل کند در حالیکه هشداردهنده ها واقعاً درست کار میکردند ، فقط کامپیوتر بیچاره تابحال در تمام طول روشن شدنش احمق ندیده بود!!!

کاپیتان پیغامهای کمک به تمام سیارات اطراف ارسال کرده بود ، سیارات غیرمسکونی و بنوعی معدنی بودند ، کاپیتان هشدار یونی برای خارج از این محوطه لعنتی فرستاده بود ، کلاغه هشدار را خورده بود وسط راه چون بعد از گذشت ۳۰سال هنوز حتی یک بازتابش یونی هم دریافت نکرده بودند … هالونیس ۷۸۹ در فضایی غیرمسکونی که حتی دزدهای کهکشانی هم از آن عبور نمیکردند مانده بود ، گیر کرده بود و بیرون آمدنش هم با کهکشان بود … کسی در این منطقه دنبالشان نمیگشت ، کسی حتی تصور نمیکرد سفینه در چنین جای بیخودی گیر کرده باشد !!!

اولین دستوری که کاپیتان اورسولا مندوزا داد پرت کردن آن ابلهی بود که روباتش را به شارژ زده بود ، ابله را به کهکشان پرت کردند و روبات شخصی گران قیمتش را جزو خدمه کردند ، بعد اورسولا متوجه وخامت اوضاع شد … یعنی متوجه بدبختی بزرگی شد که دچارش شده بودند و تنها کاری که توانسته بود بکند خودکشی بود … یعنی او هم خودش را به کهکشان پرت کرد و اجازه داد شایعات مسخره زمینی در مورد عشق ناکامش به مسافر احمق به افسانه مسافران تبدیل شود … کمک کاپیتان نایریس رینچ از مهاجرین مریخی بود ، سرد ، قاطع و بیرحم … نایریس برنامه رژیمی خاصی به نسبت باقیمانده آزوقه غذایی تنظیم کرد ، هر خانواده یک وعده در روز غذا میخورد ، نایریس یک شب که برای بازرسی رفته بود خفه شد – خودش همینطوری خود بخودها و هیچ‌کس مقصر نبود – و معاون اولش یعنی فرینس ریس بعنوان کاپیتان انتخاب شد ، او از حادثه خفه شدن همینجوری نایریس درس گرفته بود و برای هر خانواده ۳وعده غذایی ولی به مقدار کم مشخص کرده بود … سه شورش ناموفق در سفینه درگرفت و بالاخره فرینس بدبخت مجبور شد به اجبار وعده‌های غذایی را بصورت قدیم برگرداند ، یعنی واقعاً این جلبکهای ثروتمند نمیفهمیدند در چه بدبختی بزرگی افتادند ؟!

بعد از فرینس ، سفینه در طول این ۳۰سال حدود ۱۰نفر کاپیتان بخودش دید ، برخی توسط شورش عذل شدند ، برخی از دست حماقت مسافرین خودکشی کردند ، برخی نیز با قدرت تمام سفینه را کنترل کردند ولی مهمترین آن‌ها کاپیتان فرانسیس منسل زمینی بود که بعد از کودتایی که علیه شارلمان کرد بعنوان کاپیتان انتخاب شد ، فرانسیس از اشراف بود و تجربه اندکی در خلبانی سفینه های شخصی داشت و با سفینه های شخصی زمینی خودش بارها و بارها روی اقیانوس آرام بیچاره ویراژ داده بود ، فرانسیس هیچ برنامه‌ای برای تقسیم غذاهای باقیمانده که حالا فقط پودرهای خوراکی رنگارنگ بودند نداشت ، او برنامه‌ای برای تولید غذا داشت و این برنامه به کمک پزشکان سفینه میسر شد … فرانسیس البته یکی از مهندسین شرکت فضایی غذا و دارو هم بود و تجربه اندکی در مهندسی سیستمهای غذارسانی معادن فرامداری داشت برای همین دستگاه‌های خاصی برای تولید غذا طراحی کرد ، دستگاه‌ها در ابتدا چیزهای خمیرمانند فوق‌العاده بدمزه ای تولید میکردند که دارای تمام ویتامینها و مواد معدنی لازم بود ، او سپس دستگاه دیگری طراحی کرد که از هوای سفینه استفاده میکرد و آب تولید میکرد ، حدود ۱سال مسافرین مشکلات تنفسی داشتند تا اینکه با شرایط سازگاری پیدا کردند ، او همچنین نوعی دستگاه تهویه ابداع کرد که از جلبکها اکسیژن میگرفت و هوای سفینه را تصفیه میکرد … فرانسیس در ۹۰۲۶۴ بدلیل کهولت سن درگذشت و جسدش را به فضا پرتاب کردند ، جانشین او ، کاپیتان کندی سیوریس از خدمه خواست بجای خدمات بیموردی مانند بیدار کردن مسافرین در ساعتهای خاص به بخشهای زیرین که مخصوص دستگاه‌های تازه ساز بود بروند و به تکنسینها در خصوص اداراه دستگاه‌ها کمک کنند ، مسافرین موظف بودند خودشان کارهای خودشان را انجام بدهند … هالونیس حالا دیگر یک سفینه ستاره پیما نبود ، بخصوص وقتی اولین نسل فضایی در این سفینه بدنیا آمد ، هالونیس مهاجرنشینی برای این مردم بود که به هر زحمتی آنرا حفظ میکردند .

اعلام صبح هالونیس … ساعت به وقت محلی ۰۰۰۰ … صبحانه در ۱۰سرو می‌شود

برای اقامت در چنین وضعیتی برنامه‌ریزی دقیق لازم بود ، ساعت محلی و حتی تقویم محلی بر اساس جابجایی ابرهای رنگارنگ و سیارات تنظیم شده بود و حتی تلاش شده بود سفینه را به نزدیکی یکی از سیارات بکشانند تا نوعی چرخش هم برای سفینه تعریف شود ولی تمام تلاشها به شکست منجر شده بود … شبانه‌روز بصورت زمینی تنظیم شده بود ، ساعت اتمی سفینه توان تشخیص ساعت محلی نداشت و از وقتی باتری اش تمام شده بود روی ۰۰۰۰ مانده بود ولی میتوانست دقایق را اعلام کند ، مثلاً اینجوری که ساعت ۰۰۰۰ و ۱۰ دقیقه بود ، مردم هم به این وضعیت عادت کرده بودند ، بخصوص نسل جدید که اگر جلویشان مثلاً میگفتید قبلاً ساعت میتوانست ۱۸۹۰ باشد از شدت تعجب سکته میکردند !!!

هر روز صبح ، مسافرین به تالارهای غذاخوری میرفتند ، با هم خوش و بش میکردند و صبحانه ثابت که شامل خمیربدمزه و گوشت مصنوعی بود میخوردند ، با نوشیدنی حاوی ویتامین ث که دقیقاً مشخص نبود چطوری تولید می‌شود ، بعد کاپیتان در خصوص تغییراتی که در وضعیت هالونیس ایجاد شده بود حرف میزد و بعد بقیه به کارهای خودشان مشغول میشدند ، برخی به طبقات پایین میرفتند و بعنوان تکنسین شیفتهایشان را تحویل میگرفتند ، براساس سوگندنامه قدیمی هالونیس این افراد حق حرف زدن در خصوص نحوه عمل‌کرد دستگاه‌های حیات پا را نداشتند ، عده دیگری به نظافت مشغول میشدند و بقیه نیز مطابق برنامه کارهای جزئی و حتی تعمیرات انجام میدادند .

صبح بخیر آقای پو !!!

صبح بخیر آقای فلانی … مهمانی دیشب چطور بود ؟

اوه یک مهمانی معمولی خانوادگی بود ، مثل همیشه هوا کم آوردیم !!!

آقای پو با افسوس سرش را تکان داد

معلوم نیست آن پایین چه غلطی میکنند ، بجای تأمین هوا دارند مسخره بازی در میاورند ، اصلاً نباید به این سفینه لعنتی میامدم !!!

هی پیری در مورد وطن درست صحبت کن !!!

بچه‌های زاده هالونیس بسیار گستاخ ، سرد و مغرور بودند ، هالونیس برایشان خانه و خدا بود و اگر بقول خودشان پیری های زمینی در مورد سفینه حرف بیخود میزدند حسابشان را میرسیدند ، شعارشان هم این بود که پیری کمتر غذای بیشتر و خوب … تقریباً حق داشتند … تقریباً نه واقعاً حق داشتند !!!

آقای پو و فلانی حرفی نزدند ، روباتهای خدمتگذار از دربهای آشپزخانه بیرون آمدند و مشغول پخش کردن غذا شدند ، ردیف نشستن خانواده‌ها به ترتیب حروف الفبا بود تا هیچ مشکلی در این خصوص پیش نیاید ، برای همین وقتی جلوی آقای پو بشقاب حاوی سبزیجات مصنوعی و گوشت عجیب را گذاشتند با تعجب به آقای فلانی که هنوز سهمیه اش را دریافت نکرده بود نگاه کرد :

آقای فلانی … گوشت … گوشت واقعی … سبزیجات مصنوعی !!!

این صدا کم کم در کل تالار طنین افکن شد ، پیری ها با تعجب به گوشت و سبزیجات نگاه کردند و جوانترها با شک به این چیزهای رنگارنگ آب پز و اون چیز عجیب که بوی مطبوعی میداد نگاه کردند … همهمه و اندکی هم هراس در تمام تالار حکمفرما بود ، پیری ها نمیدانستند جریان چیست و جوانترها از دیدن غذای عجیب حتی ترسیده بودند تا اینکه کاپیتان از جایش بلند شد ، جایش را مقداری بالاتر از بقیه طراحی کرده بودند تا روی تمام افراد نظارت مستقیم داشته باشد … کاپیتان به رسم قدیم روی گیلاسهای کریستالی که تازه از انبارها بیرون آورده بودند ضرباتی وارد کرد و سکوت تمام تالار را در بر گرفت :

همشهریان ، مسافرین ، عزیزان … مفتخرم به اطلاع شما برسانم ما موفق به سپری کردن اولین قرن هالونیسی شدیم … امروز ، صدمین سال به وقت زمین است که هالونیس دیگر سفینه و حامل ما نیست که خانه ماست ، سرزمین ماست و ما سالهای سال برای بقای آن زحمت کشیدیم و سختی تحمل کردیم … بیاد بیارید روزهایی که جز خمیر بدمزه چیز دیگری نداشتیم و یا وقتی که نفس کشیدن برایمان سخت و دشوار بود … امروز ، به لطف هالونیس … ما تهویه های جدید را نصب میکنیم و از این به بعد گوشت حقیقی و محصولات مصنوعی داریم ، درست مانند قدیم … امروز من اینجا ایستادم ، من ، کاپیتان دیوید لیلیت هالونیس ، اولین کاپیتان بومی این سفینه ، افتخار دارم اتمام ساخت دستگاه‌های غذاساز را به اطلاع شما برسانم … صبحانه امروز ، استیک ، نوعی غذای زمینی است که با گوشت و سیب زمینی و سبزیجات تهیه می‌شود ، ما هنوز روی فرمول سیب زمینی کار میکنیم ولی قول میدهم بزودی غذاهایی مانند پوره و حتی چیپس برای شما تولید کنیم … برای سلامتی هالونیس … برای بقای خانه … برای حیات خودمان !!!

همه با خوشحالی لیوانهایشان را بالا بردند و بعد مشغول خوردن شدند … صدای بهم خوردن چنگال و چاقو روی ظروف فلزی مانند سمفونی شادی برای گوشهای خسته از صدای وزوز دستگاه تهویه قدیم بود ، حالا جز صدای هوم آرامی که از دستگاه تهویه جدید میامد و البته صدای غذاخوردن مسافرین ، صدای دیگری بگوش نمیرسید … بعد از مراسم غذا مردم هدایای زیادی به کاپیتان دادند ، یک سکه باقیمانده از دوران قدیم زمین ، یک روسری ابریشمی که به هیچ دردی نمیخورد ، یک کامپیوتر دستی که دیگر کار نمیکرد و خیلی چیزهای قدیمی دیگر که هیچ استفاده‌ای نداشتند و تنها یادگاری های خانوادگی بودند ، کاپیتان با روی خوش تمام آن‌ها را قبول کرد و به روبات خدمتکار داد تا به اتاقش حمل شود و بعد از حضار عذرخواهی کرد :

هنوز مقداری خرده کاری در طبقه پایین هست که باید انجام بدهیم … به کارهای روزمره مشغول شوید ، روز خوبی داشته باشید !!!

کاپیتان در میان هلهله و شادی مردم به سمت آسانسور مخصوص طبقات زیرین رفت و اندکی بعد در راهروی روشنی که به سمت انبارهای قدیمی میرفت قدم میزد و با یکی از تکنسین ها صحبت میکرد :

مطمئنی ؟

بله قربان … ما میزان نفوذ صدا و دیگر چیزهای ممکن را آزمایش کردیم ، الان در راهروی منتهی به پرورشگاه شماره ۱ هستیم هیچ صدایی میشنوید ؟

صادقانه نه … چکار کردید ؟

از نوعی فن قدیمی ایزوله کردن درزهای دیوارها استفاده کردیم ، در ضمن تمام ورودی های تهویه جدید را به پرورشگاه بستیم و از سیستم قدیمی که صدای زیادی تولید میکند برای خفه کردن صداهای ممکن استفاده کردیم … راستش قربان هنوز موفق نشدیم حنجره ها را از سیستم تولیدشان حذف کنیم … ولی داریم روش کار میکنیم !!!

کاپیتان سری به نشانه تائید تکان داد و اجازه داد تکنسین کارتش را روی ورودی بگذارد تا وارد پرورشگاه شماره یک شوند ، به محض باز شدن درب صدای جیغ و نعره بسیار وحشتناکی بگوش رسید و بعد صدای شتک زدن چیزی و بعد صدای ناله دردناک هرچیزی که قبلش داشت نعره میکشید :

برای نظافت محیط چکار کردید ؟

به برخی از روباتهای خدمتگذار برنامه‌های جدیدی برای پاکیزه کردن محیط دادیم که به خوبی کار کردند … البته یکمی طول میکشد تا این آهن پاره های مسخره زمین را تمیز کنند ولی بهرحال … بهتر از خدمتکارهای طبقه بالائیست … بخصوص که در مورد چیزهایی که می‌بینند حرف هم نمیزنند !!!

و اگر کسی ازشان سئوال کند ؟ موظف نیستند مطابق قوانین سه گانه جواب بدهند ؟

نگران نباشید قربان ما قوانین ۳گانه این روباتها را حذف کردیم … در اصل کاری که میکنند با هر نوع قانونی مغایرت دارد …

کاپیتان با تحقیر به تکنسین که یک پیری بود نگاه کرد :

پیری … ما قوانین هالونیس را نقض نکردیم و نمیکنیم … قوانین قدیمی بدوی شما انسانهای زمینی برای خودتان خوب است و با جسدهای خودتان هم به فضای اطراف پرتاب می‌شود … یا بعنوان خوراک برای دامهای جدید استفاده می‌شود !!!

پیری در سکوت سرش را پایین انداخت ، کاپیتان سرش را با غرور بالا گرفت و به توده های حجیم گوشتی که از درد فریاد میکشیدند نگاه کرد ، توده های گوشتی صورتی رنگ که چشمان وحشتزده و گردشان در میان صورت چاق و گوشتالودشان پنهان شده بود و دهان کوچکشان با تمام وجود نعره میکشید ، روباتهای اره بدست که قسمتهایی از بدنهای گوشتالودشان را جدامیکردند و به خون سرخ که روی زمین شتک میزد و بوی خون … قبلاً هم بوی خون میتوانست اینقدر خوب باشد ؟ بوی پیروزی … بوی پیشرفت … بوی حیات میداد :

فقط کسی از بالایی ها چیزی نفهمد بهتر است ، هنوز پیری های زیادی آن بالا هستند که فکر میکنند حقوق مسخره انسانی در هالونیس معنی دارد … در هالونیس تنها حیات معنی دارد و بس … راستی کی فکر میکرد بدن پیری ها اینقدر بدرد بخور باشد ؟ راستی پیری خودت دوست داری وقتی مردی دوباره به جامعه‌ات خدمت کنی ؟ حداقل اینجوری فقط مصرف کننده نیستی و تلاش ما را به فاضلاب نمیریزی !

 

پایان

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.