یک مرگ حماسی

0 10

۱۱۰۹۱۲a-blood-on-stone

خیلی زور دارد آدم این قدر الکی بمیرد. ملت به هزار شکل قهرمانانه می‌میرند. یکی را اژدها کباب می‌کند. یکی توی یک مغاک بی‌پایان می‌افتد. یکی را معشوقه‌اش می‌خورد. آن یکی از نفس گاو نر آسمانی می‌میرد. من حتی به کشته شدن به دست گله گرگ‌های خارپشت هم راضی بودم. اما قسمت من در نهایت این شد. وقتی به دیگران می‌گویم که به دست یکی از هفت الهه دره وحشت کشته شده‌ام دروغ نگفته‌ام. اما واقعیت این است که ماجرا اصلاً آن قدر که فکر کنید حماسی و عظیم نبود. نه نبردی در کار بود و نه معاشقه‌ای. ماجرا از معدن‌های دندان شروع شد، توی یک روز بنفش عادی مثل همه روزهای بنفش دیگر.

برای ما که توی کوه‌های دندان زندگی می‌کنیم، قیر و معادن دندان چیزهای عادی‌ای هستند، اما چون قیر و دندان به همان شکل که هستند به جاهای دیگر صادر نمی‌شوند، بگذارید یک توضیحی بدهم. روی کوه‌های دندان، درختان خیلی خیلی بزرگی هست که بهشان چگُفت می‌گوییم یا گاهی هم درخت دندان، یا حتی درخت قیر. کسی تا حالا از این درخت بالا نرفته و ندیده که آن بالا چی هست. نمی‌دانیم آیا این درختان میوه‌ای دارند یا نه. نه که کسی تلاشی نکرده باشه، ولی اجنه ساکن درخت‌ها زیاد از نوع انسان خوششان نمی‌آید. ما هم کم‌کم یاد گرفته‌ایم که کاری به کارشان نداشته باشیم. من که شخصاً تمایلی ندارم قلبم در حالی که هنوز دارد می‌تپد از بالای درخت پرت شود پایین. ما در عوض پای درخت‌ها رو می‌کنیم و از ریشه درخت‌ها استفاده می‌کنیم. ریشه درخت‌های دندان خارهای دندان مانندی دارد که داخلشان مایع غلیظ و سیاه رنگی هست به نام قیر. این قیر را ما استخراج می‌کنیم و ازش انواع و اقسام چیزها را می‌سازیم؛ از خوراکی گرفته تا میز و صندلی.

آن روز سرنوشت‌ساز،‌ که البته از ظاهرش معلوم نبود سرنوشت ساز باشد، من یک صندوق دندان دستم گرفته بودم و همین طوری که توی تونل‌ها سینه‌خیز می‌رفتم، یک نی هم به ته نرم یکی از دندان‌ها زده بودم و کم‌کم قیر می‌مکیدم. یک افسانه‌ای در معادن هست که می‌گوید بعضی دندان‌ها پوکنند. این افسانه البته واقعیت ندارد ولی خب بهانه خوبی است برای معدن‌چی‌های گرسنه. من همین طور که داشتم قیرم را می‌مکیدم و زیر لب ترانه‌ای زمزمه می‌کردم که ارواح خاک را خواب کند، متوجه شدم که قیرش کمی بیش از حد شیرین است. حالا قیر درخت‌های مختلف طعم‌های مختلفی دارد و من نگرانی خاصی نداشتم. تا وقتی که متوجه شدم دانه‌های ریزی هم دارد زیر دندان‌هایم خرچ خرچ صدا می‌کند. یکیشان را تف کردم بیرون و توی نور ضعیف فانوس سعی کردم تشخیص بدهم چی هستند.کار سختی بود و من هم فرصت زیادی پیدا نکردم. یک هو متوجه شدم چیزی دارد روی یکی از انگشت‌هایم می‌خزد. فکر کردم حشره‌ای، جک جانوری، چیزی است. ولی محکم به انگشتم چسبیده بود و حاضر هم نبود از جایش کنده بشود. یک نگاهی بهش انداختم. یک موجود صورتی رنگ بود به اندازه یک بند انگشت، با بال‌های شفاف و چیزی شبیه موهای مجعد طلایی روی سرش. در همان لحظه بود که فرو رفتن دندان‌های ریز تیزیش را توی انگشتم حس کردم. بی‌اختیار دستم را مشت کردم و کوبیدم به یک تخته‌سنگ. بگذارید از همین دنیای پشت قبر یک توصیه‌ای بهتان بکنم. اگر دارید می‌میرید، هیچ دلیلی ندارد با کوبیدن مشتتان به یک تخته سنگ اوضاع را وخیم‌تر بکنید. یک جا دراز بکشید و بگذارید همه چیز تمام بشود. من اما این کار را نکردم. فریادی کشیدم و خودم را عقب کشیدم، که نتیجه‌اش این شد که سرم به یک سنگ درشت تیز بخورد. جریان گرم خون را روی صورتم حس می‌کردم. آخرین چیزی که دیدم، قبل از این که با صورت توی گل فرو بروم، بدن متلاشی شده موجودی بود که بالاخره فهمیدم فرم اولیه یکی از الهه‌های دره وحشت است. این الهه‌ها هر چند هزار سال یک بار بازمتولد می‌شوند و برای تولد مجددشان یک جای دنج و مرطوب انتخاب می‌کنند. از شانس من این جای دنج و مرطوب این دفعه کف دست من بود.

یک فکر حماسی در آخرین لحظات از سرم گذشت. «من یکی از الهه‌های مهیب دره وحشت را کشتم.»

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.