معرفی کربن اصلاح شده (Altered Carbon) علمی تخیلی جدید نتفلیکس

ریچارد کی مورگان

4 146

کربن اصلاح شده رمان علمی تخیلی سایبرپانک نوشته ریچارد کی مورگان است که در سال دوهزار و دو منتشر شده است. داستان رمان در پانصد سال آینده اتفاق می افتد که سازمان متحد محافظان بر تعدادی از سیاره های برون خورشیدی اسکان سازی شده به دست انسان ها نظارت می کند. تاکشی کواکس، سرباز برجسته سازمان متحد محافظان و بومی سیاره هارلان، سیاره ای که کلونی ژاپن محسوب می شود و نیروی کار اروپای شرقی دارد، شخصیت اصلی داستان است. در این رمان ویرانشهری شخصیت انسان ها را می توان به صورت دیجیتالی ذخیره و بر بدن های دیگر دانلود کرد. لورن بنکرافت، یکی از ثروتمندانی که کپی شخصیت خود را ذخیره کرده است، ظاهرا خودکشی می کند. وقتی ذخیره را بر بدن جدید پیاده می کنند، حدود چهل و هشت ساعت قبل از مرگ را از دست داده است. بنکرافت که باور دارد که به قتل رسیده است، تاکشی کواکس را برای بازگشایی راز قتل خودش استخدام می کند.

 

آنچه می خوانید ترجمه مقدمه کتاب است. در زیر تریلر این سری جدید نتفلیکس را که در دوم فوریه 2018 پخش خواهد شد تماشا کنید.

***

دو ساعت پیش از طلوع در آشپزخانه نشسته بودم و یکی از سیگارهای سارا را می کشیدم، به صدای آب گوش می دادم و منتظر بودم. میلسپورت خیلی وقت بود که به خواب رفته بود، اما جریان ریچ هنوز به ساحل پایین دست می کوبید، و صدایش در خیابان های خالی می پیچید. مهی سنگین مثل گردباد می چرخید، مثل پارچه ی سفید شهر را در بر گرفته و پنجره های آشپزخانه را تار کرده بود.

حال خودم را نمی دانستم. آن شب پنجمین بار بود که ابزارم را روی میز چوبی پخش کردم. تفنگ هکلر و کخ سارا در نور ضعیف اتاق برایم چشمک می زد، جای خشابش خالی بود. سلاح قاتلین حرفه ای، جمع و جور و بسیار کم صدا. خشاب ها کنارش بود. سارا دورشان چسب نواری چسبانده بود که تعداد فشنگ ها یادش باشد؛ سبز برای خالی، سیاه برای تا خرخره پر. بیشترشان سیاه بودند. سارا خشاب های سبز را برای گشت نگهبانی جمینی بیوسیس استفاده می کرد. دیشب هم گشت داشت.

سلاح خود من اینقدر ظریف نیست. اسمیت ویلسون بزرگ نقره ای، و چهار نارنجک گاز توهم زا. نوار قرمز دور هر کدامشان کمی برق می زد، انگار که خود به خود داشتند از بدنه ی فلزی جدا می شدند و به حلقه های دود سیگارم می پیوستند. جا به جایی و در هم رفتن مفاهیم، تاثیر تترامتی که دیشب در اسکله به چنگم افتاد. وقتی حالم خوب است چیزی نمی کشم، ولی نمی دانم چرا تت همیشه کشش دارد.

با وجود صدای آب باز هم شنیدم. صدای توقف چرخش بال در سیاهی شب.

سیگار را خاموش کردم، اصلا نمی دانستم چه کار می کنم، و به اتاق خواب رفتم. سارا خوابیده بود، زیر ملحفه چندین برآمدگی سینوسی در هم رفته شده بود. موهای پرکلاغی روی صورتش ریخته بود و یک دست کشیده و باریکش از کنار تخت پایین افتاده بود. ایستادم و کمی نگاهش کردم، ناگهان شب از هم شکافت. یکی از نگهبان های دنیای هارلان داشت در ریچ شلیک مشقی می کرد. آسمان رعد و برق می زد و شیشه ها را می لرزاند. زن روی تخت جا به جا شد و موها را از صورتش کنار زد. نگاه خیره اش مرا دید و مات ماند.

«به چه نگاه می کنی؟» صدایش از خواب گرفته بود.

لبخندی زدم.

«پوزخند نزن. بگو به چه نگاه می کنی.»

«همینطوری نگاه می کردم. وقت رفتن است.»

سارا سرش را برگرداند و صدای هلیکوپتر را شنید. خواب از صورتش پرید و نشست.

«جنس کجا است؟»

شوخی بین تفنگدارها بود. خندیدم، همانطوری که آدم با دیدن دوست قدیمی اش می خندند، و به کیف گوشه ی اتاق اشاره کردم.

«تفنگم را بیاور.»

«بله سرکار. سبز یا سیاه؟»

«سیاه. اندازه ی کاندوم کیسه فریزری هم به این حرومزاده ها اعتماد ندارم.»

تفنگ را از آشپزخانه برداشتم، نگاهی به سلاح خودم انداختم و گذاشتم همان جا بماند. به جایش یکی از نارنجک ها را برداشتم و به دست دیگرم دادم. دم در اتاق ایستادم و وزن هر دو سلاح را با دست امتحان کردم، انگار که ببینم کدام یک سنگین تر است.

«از جایگزین تخمی به ارث رسیده، سرکار؟»

سارا از پشت موهای سیاه که روی پیشانی اش ریخته بود نگاهی کرد. داشت جوراب پشمی اش را روی ساق بالا می کشید.

«مال تو لوله اش درازتر است، تاک.»

«اندازه که …»

هر دو شنیدیم: همزمان. تق تقی فلزی در راهروی بیرون اتاق. نگاهمان به هم دوخته شد و یک چهارم ثانیه بعد تعجب خودم را در صورت سارا هم دیدم. یک در چشم به هم زدن تفنگ پر را به سمتش پرت کردم. یک دستش را بالا داد و تفنگ را روی هوا گرفت، همان لحظه دیوار اتاق خواب با صدایی بلند منفجر شد. ضربه ی انفجار مرا گوشه اتاق زمین زد.

حتما خانه را با حس گر گرما شناسایی کرده بودند، بعد تمام دیوار را بمب گذاشته بودند. این بار نمی خواستند خطر کنند. کماندویی که از دیوار خراب شده داخل شد آدم خشک چشم قلنبیده ای بود با لباس ضد گاز کامل و در دست های دستکش پوشش کلاشنیکوف داشت.

گوش هایم زنگ می زد، هنوز روی زمین ولو بودم، نارنجک را به سمتش پرت کردم. با وجود ماسک ضد گاز هیچ فایده ای نداشت، ولی کماندو فرصت شناسایی چیزی را که به سمتش می رفت نداشت. با قنداق کلاشنیکوف نارنجک را کنار زد و عقب پرید، چشم هایش پشت نقاب گرد شده بود.

«امکان انفجار»

سارا کنار تخت روی زمین افتاده بود، با دست سرش را از ضربه ی انفجار حفظ کرده بود. فریاد کماندو را شنید و در همان چند ثانیه ای که بلوف برایمان خرید سارا بلند شد، تفنگش را هدف گرفت. پشت دیوار چند نفر را می دیدم که هنوز منتظر انفجار نارنجک بودند. صدای مگس مانند شلیک تفنگ را شنیدم، سارا سه تیر به کماندوی اولی شلیک کرده بود. گلوله ها لباس را پاره کرد و وارد بدن مرد شد. مرد صدایی کرد که انگار جان داشت از تنش بیرون می شد، انگار عنکبوتی سمی چنگال هایش را در سیستم عصبی اش فرو کرده باشد. خندیدم و بلند شدم.

سارا پشت دیوار را هدف گرفته بود که کماندوی دوم آن شب از در آشپزخانه پیدایش شد و سارا را با مسلسل هدف گرفت.

هنوز بلند نشده بودم، مرگش را با جزئیات مواد شیمیایی درون بدنم دیدم. همه چیز آرام شد، انگار که تصویر را روی حرکت آرام گذاشته باشند. کماندو کلاشنیکوف را به خاطر لگدی که موقع شلیک مسلسل داشت پایین هدف گرفته بود. اول تخت تکه پاره شد، پر قو و پارچه به هوا رفت، بعد سارا، انگار که در توفان گیر کرده باشد. دیدم که یکی از پاهایش از زیر زانو تا خورد، و بعد که آتش گلوله به تمام بدنش رسید تکه تکه گوشتش اندازه ی یک مشت از پهلوی رنگ پریده اش پاره شد.

مسلسل خاموش شد و من سر پا ایستادم. سارا به صورت زمین افتاده بود، انگار بخواهد صدمه ای را که به بدنش وارد شده پنهان کند، اما من به هر حال همه چیز را می دیدم. از گوشه ی اتاق بی اختیار بیرون آمدم، و کماندو نتوانست به موقع کلاشنیکوف را هدف بگیرد. محکم به کمرش کوبیدم، تفنگ را کنار زدم و کماندو را به آشپزخانه پرت کردم. لوله ی تفنگ به درگاه گرفت و از دست کماندو در رفت. همین که در آشپزخانه زمین خوردیم صدای تفنگ را از پشت سرم شنیدم. با سرعت و قدرتی که تترامت درونم ایجاد کرده بود دستش را کنار زدم و سرش را با دو دست گرفتم. سپس سرش را مثل نارگیل به زمین کوبیدم.

چشم هایش پشت ماسک دو دو زد. دوباره سرش را بلند کردم و زمین کوبیدم، حس کردم که جمجمه اش از شدت ضربه شکست. کمی فشارش دادم، باز بلندش کردم و زمین زدم. صدای گردباد در گوشم زنگ می زد و از جایی دوردست صدای فحش دادن خودم را می شنیدم. چهار یا پنج بار سر را به زمین کوبیدم، ناگهان چیزی به کتفم خورد و تراشه ی چوب از پایه ی میز جلوی رویم به هوا پرید. صورتم سوخت، دو تراشه به صورتم خورده بود.

به دلیلی ناگهان خشم درونم خاموش شد. سر کماندو را آرام رها کردم و یک دستم را به سمت تراشه های دردناک فرو رفته در صورتم بردم، تازه متوجه شدم که تیر خورده ام، و گلوله از سینه ام بیرون زده و به پایه ی میز خورده. مبهوت پایین را نگاه کردم، و لکه ی قرمزی روی لباسم دیدم. شکی نبود. زخم بیرون آمدن گلوله اندازه ی توپ گلف بود.

وقتی توجه ام جلب شد تازه درد را حس کردم. مثل این بود که یک نفر داشت شیشه شوری سیمی را از شکاف توی سینه ام رد می کرد. با دقت دستم را بالا آوردم، سوراخ را پیدا کردم و دو انگشت وسطی ام را تویش فرو کردم. نوک انگشت هایم به خرده استخوان های زخم خورد، و حس کردم چیزی آن پشت می کوبد. گلوله از کنار قلبم رد شده بود. نالیدم و خواستم بلند شوم، اما ناله به سرفه تبدیل شد و مزه ی خون را روی زبانم حس کردم.

«تکان نخور، حرامزاده.»

فریاد از گلوی جوانی می آمد که حسابی از ترس جا خورده بود. به جلو خم شدم، زخمم را گرفتم و از پشت سر نگاه کردم. پشت سرم، در درگاه، مردی جوان با لباس پلیس ایستاده بود و دو دستش را دور هفت تیری مشت کرده بود که با آن به من شلیک کرده بود. سر تا پایش می لرزید. دوباره سرفه کردم و رویم را به میز برگرداندم.

اسمیت و وسون جلوی چشمم بود، برق نقره ای اش را می دیدم، هنوز هم همان جایی بود که همین دو دقیقه ی پیش گذاشته بودمش. شاید همین بریده بریده های زمانی که سارا زنده بود و همه چیز خوب بود، باعث شد تکان بخورم. دو دقیقه ی پیش می توانستم تفنگم را بردارم، حتی فکرش را هم کردم، پس چرا حالا نه؟ دندان هایم را به هم فشردم، انگشتم را محکم تر در سینه ام فرو کردم و تلو تلو خوران ایستادم. گرمای خون را پشت حلقم حس می کردم. لبه ی میز را با دست آزادم گرفتم و به پلیس نگاه کردم. حس می کردم که چطور لب های خشکم از روی دندان هایم کنار رفت و نیشخندی شد که بیشتر از روی درد بود تا استهزا.

«کاواکس، یک کاری نکن که …»

یک قدم به میز نزدیک شدم و پایم را به لبه اش تکیه دادم، نفس از بین دندان هایم سوت می کشید و در گلویم خرخر می کرد. اسمیت و وسون مثل طلای احمق ها در جنگلی سوخته برق می زد. آن بیرون در ریچ چراغ گشت روشن شد و آشپزخانه را آبی کرد. صدای آب را می شنیدم.

«گفتم تکا …»

چشم هایم را بستم و تفنگ را از روی میز قاپیدم.

 

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

4 نظرات

  1. لیند می گوید

    اول تذکرات و منفی بافی، تا بعد برم سر تشکر و دست مریزاد!
    اسم اون یارو Kovacs، خونده میشه کواچ. و پیشنهاد می‌کنم برای ترجمه‌ی «Fire in the hole» بنویسید «نارنجک!». توی سربازی بهمون آموزش ندادند که چی بگیم اگه دیدیم نارنجک پرت کردند طرف ما، برای همین نمی‌دونم اصطلاح نظامیش دقیقا چیه.

    ممنون از معرفی. معرفی جذابی بود که باعث شد کل مجموعه سه جلدی رو تهیه کنم بلکه سر فرصت بخونم!

    1. شاواسب می گوید

      سلام لیند.
      ممنونم از تذکرات و منفی بافی، و کامنت. فکر میکنم اسم یارو رو توی تریلر شنیدم که گفتن کواکس. یا توی ویدئوهای معرفی دیگه که دیده بودم. ولی به هر حال به اون ها هم اعتباری نیست، چون هیچ دلیلی وجود نداره که انگلیسی زبان ها یه اسم اروپای شرقی رو درست تلفظ کنن. و برای نارنجک هم، حتما اصلاح میشه.
      امیدوارم که از خوندن لذت ببری.

    2. پیمان می گوید

      سلام مگر این کتاب ترجمه و چاپ شده ؟

      1. شاواسب می گوید

        حدس می زنم که ترجمه و چاپ نشده هنوز. احتمالا منظور لیند کتاب انگلیسی بوده.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.