تو

به اندازه سپیداری که به بارانی تن می شوید، به اندازه خاراندن پشت فرشته ای که بالش افتاده، به اندازه فرو رفتن سنجاق در دست کودکی، به اندازه رنسانس زیبایی، به اندازه الماس های یک یهودی جنگ جهانی دوم، به اندازه تکه موزهایی که به طعم من…

قدرت

می خواهم به زیر پوستت بروم و تو را حس کنم، همان گونه که تو خودت را احساس می کنی...

مرد

خو کرده ایم سخت به دنبال کردن آنان که دور می شوند. کیهان گسترده می شود، کهکشان ها دور می شوند. تو نیز.

خل بازی

آن شب زمین زیادی چرخیده بود و وقتی بیدار شدم هنوز شب بود! تولد یک شعر را جشن گرفتم، با گل های کاغذی و پنیر پیتزا!!! دست هایت دیگر روی بدن من نبودند، تو رفته بودی و حتی چای هم طعم تو را می داد! ۴۹ سکه داشتم "انقلاب"ی در راه بود. خود را می…