یک سال در میان ایرانیان

ادوارد گرانویل براون یک خیابان/کوچه به نام خودش در تهران دارد. این شخصیت همیشه در ذهن من زیاد از حد زنده است، چون متعلق به دوره ی طلایی ایرانشناسی (در کل شرقشناسی) است. آن موقع ایرانشناسی مخلوط عجیبی بود از ماجراجویی و ناشناخته های خطرناک.…

کوتوله ی قرمز

دوست فضانوردم می گوید هیچ وقت به این فکر کردی که وقتی خورشید ما به یک کوتوله ی قرمز بزرگ تبدیل شد چه اتفاقی می افتد؟  اگر بعدش ما هنوز زنده باشیم، چه؟ من می خواستم بروم. می خواستم بروم تا پای بنای یادبود فتح فضا در مسکو و از آن جا فریاد…

فکر جسدی که خیالم را می خورد

برای نونو  گریزم کجاست؟ یک روز بار و بندیلم را بستم و پشت کردم. ته کوچه ی عقاقی پوش برگشتم، یک بار دیگر به در خانه نگاه کردم و فریاد زدم «کسی را دنبالم نفرستید. خدا، خدا، بگذارید بمیرم؛ تنها بمیرم. کسی را دنبالم نفرستید.» می دانستم یکی حتما…

پیامبر

ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرف های خسته داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند - گروس عبدالملکیان-