شهر سه درخت

از دل تاریکی حاشیه های شهر سه درخت بیرون بیا آخر این دور و بر شلوغ تر است از جنگل بیشتر از زمین سرد زمستانی قرار می گیرد از دل سایه ی این ابرهای رونده ی چون شب سیاه بیرون بیا آخر ناراحتی مثل باران می بارد و این روزها هم شرشر…

مبارزه

دوران کودکی. زمستان. تپه ای پوشیده از برف در حومه ی نزدیک شهرمان. من و برادرم سوار بر سورتمه هستیم. او در قسمت بالایی، من در قسمت پایینی. چانه ی او روی شانه ام، و پاهایش پشت زانوهایم. سورتمه زیر بدن های ما روی باریکه راه های یخی…

دنیای دخترک

در یک کتابخانه ی قدیمی مردی میانسال پشت میزی خاک گرفته در حال مطالعه بود. کنار دستش دختر کوچکی می پلکید. دختر موهای عروسکش را شانه می زد، می رفت از آشپزخانه ی خیالی ظرف های غذا را می آورد، با فرزند خیالی اش صحبت می کرد، و قاشق قاشق…

فضا جای من است

  می دون ... اهم، ببخشید می دونی، من همه ی عمرم را در فضا گذرانده ام خب، بعضی وقت ها خیلی سخت گذشته اما، عالمی را هم دیده ام دنیاهای شگفت انگیز و سیاره های زیبا برای همین ... بهتر از این چی هست و هوووم ... و خب ... خیلی وقت ها…

قاصدک

دوست فضانورد من این روزها مشغول فوت کردن همه ی قاصدک های دنیا است. می گوید بالاخره باد این ها را با خودش می برد، اما سه سوت زودتر به دیار یار برسند، باز هم غنیمتی است عکس: اوشین د. زاکاریان