دنیای دخترک

در یک کتابخانه ی قدیمی مردی میانسال پشت میزی خاک گرفته در حال مطالعه بود. کنار دستش دختر کوچکی می پلکید. دختر موهای عروسکش را شانه می زد، می رفت از آشپزخانه ی خیالی ظرف های غذا را می آورد، با فرزند خیالی اش صحبت می کرد، و قاشق قاشق…

فضا جای من است

  می دون ... اهم، ببخشید می دونی، من همه ی عمرم را در فضا گذرانده ام خب، بعضی وقت ها خیلی سخت گذشته اما، عالمی را هم دیده ام دنیاهای شگفت انگیز و سیاره های زیبا برای همین ... بهتر از این چی هست و هوووم ... و خب ... خیلی وقت ها مردم می پرسند…

قاصدک

دوست فضانورد من این روزها مشغول فوت کردن همه ی قاصدک های دنیا است. می گوید بالاخره باد این ها را با خودش می برد، اما سه سوت زودتر به دیار یار برسند، باز هم غنیمتی است عکس: اوشین د. زاکاریان

فضانورد گم

دوست فضانورد من یک روز در فضای بینهایت گم شد. از آن روز تا حالا تنها است، در تاریکی فرو رفته. چهارده پانزده سال پیش یک دفعه از هوا پیدایش شد و دیگر هرگز مرا ترک نکرد. روزهای اول هیچ چیزی نمی گفت و چشم هایی نگران داشت. مدتی که گذشت سر درد…

تو درخشان باش

در جان من آفتاب و آسمان تیره شده است و جانم را ابرها در آغوش کشیده اند ای آسمان میهن من  درخشان باش! ر ای آفتاب سرزمین من جاودان بتاب! ر شادی و آواز خاموشی گرفت در قلبم آواز چشمه های من اینک اندوهگین است آب های میهن من شادمانه همهمه گر…