فکر جسدی که خیالم را می خورد

برای نونو  گریزم کجاست؟ یک روز بار و بندیلم را بستم و پشت کردم. ته کوچه ی عقاقی پوش برگشتم، یک بار دیگر به در خانه نگاه کردم و فریاد زدم «کسی را دنبالم نفرستید. خدا، خدا، بگذارید بمیرم؛ تنها بمیرم. کسی را دنبالم نفرستید.» می دانستم یکی…

پیامبر

ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرف های خسته داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند - گروس عبدالملکیان-

چراغ

دم دمایِ ندیدنِ آفتاب تازه به یاد آوردیم هیچ ردی از علائمِ آدمی معلوم نیست راه هست، اما روشنایی نیست کسی با خود چراغ نیاورده بود -- علی صالحی --