یلدای امسال

از طرف سیاهپوش *** از طرف شاواسب *** و در این جا هزاران سال است که تاریکی است. اما همیشه این گونه نبوده و همیشه این گونه نخواهد بود. روایت است که چون غبار بنشیند و چون پراکندگان باز آیند در لحظه ای موعود دست به دست بر گرداگرد آتشی…

نامه ای به باد

بازهم کاغذ وقلم ... ودوباره من! به چه جراتی قلم را روی کاغذ گذاشته ام ودوباره دارم مینویسم، نمی دانم! اما این را بند بند وجودم میخواهد وگویا این میان اصرارچشمان از خواب فراریم از همه بیشتر است که آخر وادارم کردند از خواب برخیزم ومیان تشک و…

تنگ ماهی

کـاش در تـنـگ دلـم مـاهـی شـوی                   یـا بـه سوی قـلب من راهـی شـوی یا که در سرمای جان فـرسای شـهـر                بـــر بــلـور روح مــن آهــی شــوی زندگی سنگین و روحـم عاجـز اسـت               کـاش تـو ای زنـدگـی کـاهـی شـوی…

کوچ غربت

بگذارید مرا و بروید گر خدایی دارید اندکی، راحتم بگذارید من خوشی می خواهم زندگی می خواهم مستحق هستم آیا؟ -یک ثانیه خوشحال شدن – بگذارید که تنها باشم خسته ام من ز هجوم سخنانی که نمی فهمیدش خسته ام من ز کلام حرف هایی ز شما اندکی، راحتم بگذارید…