مرور رده

داستان

داستان های شخصی و یا ترجمه

من یک مار هستم

به در و دیوار پناه می برم. به اتاق تاریک و پر سکوت تنهایی پناه می برم و به بوی تند ادویه جات محتاج، وقتی عطش مار بودن و لابه لای استخوان های قفسه سینه خزیدن و از آن جا بیرون آمدن و به روی دست های تو لغزیدن روحم را کلافه می کند، محتاج می شود…

تبعیدگاه

در ابتدا سکوت بود. سکوت از سایههای تیره‌ای که از گوشه و کنار اتاق بیرون می‌خزیدند و صدای برهم خوردن بال پرندگانی که در باغ پرواز می‌کردند تشکیل شده بود. سکوت ماهیت داشت و جسمی که شب از کنج همیشه تاریک اتاق بیرون می‌خزید و روبروی او…

داستان آن سرزمین – قسمت سوم

۰۰۳ / خون در برابر خون قدرت در برابر قدرت دادخواهی در برابر ظلم همانطور که دستور دادند نور در برابر تاریکی آسمان در برابر زمین خدایان در برابر شیاطین همانطور که دستور دادند کاهنه همانطور که کتاب را کنار میگذاشت ظرفی مسطح که از آن بخار…

عید در بیمارستان روانی

تصمیم گرفتم امسال عید را چند ساعت در روز بروم بیمارستان روانی تا کنجکاوی چندین ساله‌ام برطرف شود. با پارتی‌بازی پسرعموی مادرم که دکتر بخش زنان است هر روز از ساعت ده تا یک و دو آن‌جا می‌مانم. خب باید بگویم هیچ شبیه فیلم‌ها نیست.یکعده مثل…

خنیاگر

نگهبان فریاد زد: آهای پیرمرد، با تو ام! در بین جمعیتی که با عجله از دروازه عبور می‌کرد پیرمردی خمیده از حرکت ایستاد. تابستان‌ها دروازه‌ی بزرگ را یک ساعت دیرتر می‌بستند، اما باز هم آخرین ساعت‌ها شلوغ و پرهمهمه بود. مردم شهر از کارهایشان به…