کلنل سباستین موران

این‌ها در مقابل موریارتی چیزی نبود!

0 54

به نظر من که تقصیر مردک عرق‌خور استامفورد بود، آدم‌شناسی‌اش هم مثل جعل سندش به درد لای جرز می‌خورد. بعدا هم تو فارنهام نکبتی افتاد هلفدونی. آخر کسی که اوراق فرانسوی جعل می‌کند که نباید ر و غ را با هم قاطی کند. دلم هیچ برای آرکی استامفورد نمی‌سوزد. به خاطر هم او بود که اولین بار وارد جمع شدم، خودش می‌گفت حلقه‌ جاذبه‌‌ پروفسور جیمز موریارتی.

سال ۱۸۸۰ کوچک شما، که راوی این داستان باشم، چهل، چهل و یکی دو ساله بودم. زخم خورده، اما نیرومند. بگذارید خودم را بهتر معرفی کنم: کلنل سباستین موران، ملقب به سنگین مشت، فارغ التحصیل مدرسه‌ای که شما بچه مفوها را تویش راه نمی‌دهند و عضو هنگی که سه سوته مسجد علی را می‌گرفت و نیوکاسل را جارو می‌کرد. توی مشتم یک دوجین گربه‌ گنده داشتم و یک عالمه داستان درباره‌ شکار جانوران درنده. یک وقتی در گردنه‌ خیبر جلوی یک مشت پطهان قداره‌کش که به خون انگلیسی‌ها تشنه بودند ایستاده و مثل گوشت قربانی قیمه قیمه‌شان کرده‌ام. هیچ چیزی دل یک انگلیسی اصیل را – برای مثال خودم را – به اندازه‌ صحنه‌ پرواز کله‌ خارجی‌ها از بالای بدن‌های تکه تکه شان شاد نمی‌کند. یک وقتی یک دستی لبه‌ پرتگاه‌های هیمالیا آویزان مانده بودم و چیز غول پیکر و ناشناخته و پشمالویی روی دست سرمازده‌ام می‌کوبید. یک وقتی هم مثل چنار توفان‌زده جلوی بابای نفرت‌انگیزم، سر آگوستوس خم شده‌ام، که خشمش را به سرم می‌کوفت و آخرش هم حرفش به «از ارث محرومت می‌کنم» ختم شد. پیر پفتال کثافت! دارایی‌های خانواده طبق وصیت به انجمنی ارث رسید که برای آشانتی لباس زیر مذهبی می‌دوخت، نتیجه‌اش این شد که کار خواهرهای ترشیده‌ام به گدایی کشید.

در حیدرآباد از پشت از یک قحبه خنجر خورده‌ام و در نیژنی نووگورود گلوله‌ یک اوخرانا [نیروی مخفی امنیتی روس] به زانویم نشست. بدتر از همه‌ تازگی‌ها ببر ماده‌ وحشی به اسم «گربه قالی» سینه‌ام را چنگ زده است.

این‌ها در مقابل موریارتی چیزی نبود!

دنبال ببر در آبراه خزیدم، انگار زخم‌هایش آنقدرها هم کاری نبود. گربه‌ جان سخت! گربه قالی بازی‌اش گرفته بود و پنجه می‌کشید و دندان نشان می‌داد، کلاه فلزی‌ام را دو تکه کرد، با آن پنجه‌های تیزش یک راست پیراهنم را پاره کرد، ناخنش را در پوست و گوشتم فرو کرد و روی سینه‌ام خط انداخت. سه خط سرخ خون.

احتمالا در آن تونل بوگندو می‌مردم، اما مصمم بودم که تنهایی نمیرم. هفت تیر وبلی‌ام را کشیدم و زارت گذاشتم وسط سینه‌اش. برای اینکه مطمئن شوم شش گلوله شلیک کردم. بعد از آن زنیکه در حیدرآباد خنجرم زد، دماغش را شکستم. گربه قالی هم وقت مردن همانقدر وحشت‌زده و خشمگین بود. نمی‌دانم ببر و دخترک قوم و خویش بودند یا چه. در آن سوراخ بدبو آخرین نفس گربه به صورتم خورد و تمام وزنش روی بدنم افتاد. پیش خودم گفتم این هم یک کله‌ دیگر روی دیوار. گربه مرد، موران نه: هورررا و پیروزی!

اما گربه قالی نزدیک بود دخلم را بیاورد. جای پنجه‌ها چرک کرد. خدا را شکر نوک سینه به درد هیچ مردی نمی‌خورد، چون یکی از مال من که کنده شد. یک عالمه آب چرک از بدنم خارج شد. پس راهی انگلیس شدم که پیش دکتری درست و حسابی بروم.
به نظرم همه چیز دست به دست هم داد که از شبه قاره بیرون بیایم. یک دوجین دلیل دارم، و یک دوجین آدم یقه اتوزده هم بودند که از رفتنم حسابی ذوق کردند. فیتیله فنتوری‌هایی که فکر می‌کردند ببرها را باید ناز کرد و قاقالی‌لی جلویشان انداخت. و شوهرها، پدرها و عاشق‌پیشه‌های همان فیتیله فنتوری‌ها. از پیشگامان بنگاله حرف نمی‌زنم، که خودشان توی سوراخ قایم می‌شدند و سنگین مشت خونخوار یک تنه سه برابر کلشان می‌جنگید.

اما، آدم که نباید کینه‌ای باشد، درست؟ نکبت‌ها، همگی از دم. و تازه این فقط فهرست سفید‌ها است. از بومی‌ها نگویم بهتر است … خب، اصلا فراموششان کنیم. تا سه شنبه به مقصدمان می‌رسیم.

سفر دریایی طولانی برای من همیشه فرصتی است. مسافرهای کسل و افسرهای شکم‌گنده که چمدان‌های پر و پیمانشان را این ور و آن ور می‌کشند. کیفش این است که روی عرشه چند دست فال بگیری و بعد یک نفر بیاید و پیشنهاد بازی بدهد و، چرا جریان را با دو قران سه هزاری ناقابلی هیجان‌انگیزتر نکنیم؟ دو ماه مرا روی هر اقیانوسی که دلتان می‌خواهد بگذارید، و من جیب از زن ناخدا گرفته تا بچه کونی افسر کشتی، همه را طوری جارو می‌کنم که تازه بعدش هم خیال کنند کل کشتی همه متقلب‌اند و فقط همین یک دانه سنگین مشت صادق و شریف.

معمولا وقتی سوار کشتی می‌شوم ته جیبم شپش پشتک می‌زند و در مقصد جیب‌هایم از دارایی‌ به دست آمده از همسفرانم جرینگ جرینگ می‌کند. حس مطبوع قدم زدن روی لنگرگاه را دوست دارم، گوش دادن به مال باخته‌ها که به استقبال کننده‌هایشان توضیح می‌دهند چطور پولی که قرار بود تجارت پهن جمع کنی را نجات دهد، یا هزینه عروسی یا خرید انجیل شود، بر باد رفته. این دفعه از بدبختی مریض، و مخصوصا در بخش قرنطینه بودم.

 

از کتاب «موریارتی: سگ دوبرویل»، کیم نیومن
ترجمه: فرمهر امیردوست

ممکن است شما دوست داشته باشید بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.