مرور برچسب

افسانه

افسانه

رنگ به رنگت بدهم رنگارنگ حضورت بشوم و جهان گیج و منگ، خم شود در میانمان. آبی حضور و واژه‌هایی که سایه‌شان، می‌روید بر سرم در سرم و جهان به گرد ما افسانه می‌بافد.

من یک مار هستم

به در و دیوار پناه می برم. به اتاق تاریک و پر سکوت تنهایی پناه می برم و به بوی تند ادویه جات محتاج، وقتی عطش مار بودن و لابه لای استخوان های قفسه سینه خزیدن و از آن جا بیرون آمدن و به روی دست های تو لغزیدن روحم را کلافه می کند، محتاج می شود…

چشم های تیله ای

سرش رو به بالاست به سمت هیچ، به جایی میان ستارگان چشم دوخته. و یاد و خاطره ی تکه پاره هایی از یک نقاب او را سخت تر از دشتی می کند که بر رویش ایستاده. سال هاست همان جاست بی هیچ تکانی. هیچ بادی او را نخراشیده و هیچ نسیمی گرد و غبار را به باد…