مرور برچسب

ترجمه، فرمهر امیردوست، داستان، شاعر آب، چهار فصل

چهار فصل و شاعر آب

بهار، کلاه بر سر و کت دنباله دار پوشیده، دم در خانه ی شاعر آب می ایستد. دستش را که دستکش سپیدی دارد – عصای سپیدی در دست دیگرش است– ، بلند می کند  تا به کلاهش اشاره کند. از شاعر آب می خواهد تا برایش بزم مه بنویسد، ده دوازده بارش…