مرور برچسب

جانت وینترسون

سنگ خدایان

وقتش است. پسرک داشت ناله می‌کرد. شیشه‌ی شیر را دستش دادم. چهار زانو نشست، کمی شیر کف دستش ریخت و به سگ داد که بخورد. نصف شیر را به سگ داد، بعد خودش بقیه را سر کشید. همین طوری. می‌دانستم باز سراغ تلسکوپ می‌رویم. آن دورها، جایی که به چشم…