مرور برچسب

داستان کوتاه ایرانی

دنیای دخترک

در یک کتابخانه ی قدیمی مردی میانسال پشت میزی خاک گرفته در حال مطالعه بود. کنار دستش دختر کوچکی می پلکید. دختر موهای عروسکش را شانه می زد، می رفت از آشپزخانه ی خیالی ظرف های غذا را می آورد، با فرزند خیالی اش صحبت می کرد، و قاشق قاشق…

فکر جسدی که خیالم را می خورد

برای نونو  گریزم کجاست؟ یک روز بار و بندیلم را بستم و پشت کردم. ته کوچه ی عقاقی پوش برگشتم، یک بار دیگر به در خانه نگاه کردم و فریاد زدم «کسی را دنبالم نفرستید. خدا، خدا، بگذارید بمیرم؛ تنها بمیرم. کسی را دنبالم نفرستید.» می دانستم یکی حتما…