مرور برچسب

رمان تاریخی

سوای صخره های ساحل

یک عمر است مرا رعد و برق می زند. فقط یک بارش واقعی بود. نباید یادم بیاید، کودک بودم. اما یادم می آید. در میدانی بودم که اسب ها و سوارها حرکات جالب انجام می دهند. بعد توفان شد، و یک زن – که مادرم نبود – مرا برداشت و به زیر درختی برد. محکم…